بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نه اینجایم! نه آنجایم! کجایم؟ *
ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز ٥ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران

 اشاره کردم به پای استاد و گفتم هنوز یادگار دوست با شماست؟ گفت امیدوارم که قابل باشم ... 

استاد می گفت تصمیم به ماندن یا بازگشت چیزی نیست که با فکر کردن به نتیجه برسد چون در هر دو سو دلایلی هستند که از یک جنس نیستند تا قابل مقایسه باشند. گفتم به نظر من حیات مجموعه ای از آنات است (اگر روزی از سن و سالم بپرسی / غزلهای ناگاه را می شمارم) مثل همین آنی که من پیش شما هستم و از هر ثانیه آن لذت می برم. در آن سوی آب از این آنات خبری نیست.

استاد گفت به شما هشدار می دهم که بر اساس احساس تصمیم نگیری. من دوستانی داشتم که به همین هوا به تهران آمدند و الان ۳۰ سال است که همدیگر را ندیده ایم. می گفت زندگی آنقدر درگیرت می کند که دیگر وقتی برایت باقی نمی گذارد. همین الان که تو به دیدار من آمدی به خاطر این است که چیزی کم داری و وقت داری که به این کمبودها فکر کنی. من می ترسم از روزی که فرصتی برای فکر کردن نداشته باشی.

ترسی شفاف مرا فرا گرفت...

پی نوشت:

* عنوان این نوشته حاصل پیاده روی های دیشب است. شاید روزی به هیات غزلی در آید!