بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از روز اول کار و بی خوابی ها
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

حالا ساعت ۴ بامداد است دو ساعت است که بیدارم. یک ساعت زور زدم که با ایران چت تصویری کنم و جمال مریم گلی را مشاهده کنم. به لطف شرکت ایرانسل هیچ اتفاق خاصی نیفتاد.

از فرودگاه تورنتو که می آمدم آسمان آبی و صاف بود. هوا ۱۴ درجه، بزرگراه ها خلوت و دریاچه مثل لعل کبود زیر آفتاب می درخشید. خانه پر از نامه و قبض هایی بود که عقب افتاده بودند. شهر خالی ... جاده خالی ... خانه خالی به قول آن خواننده تاجیک.

دیروز بعد از ۳۲ روز رفتم شرکت. فکر نمی کردم بچه ها دلشان برایم تنگ شده باشد! یک جعبه باقلوا در کافه تریا گذاشتم یعنی که باز آمدم ،باز آمدم، از پیش آن یار آمدم. آقای رییس آمد و مرا بغل کرد. این جلف بازی ها از شخصیت بزرگواری مثل ایشان بعید بود! بچه های دیگر هم آمدند. اخبار زلزله اخیر آنها را نگران کرده بودند و مدام می پرسیدند که آیا خانواده و دوستانم همه خوب هستند؟ سیندی -خانم حسابدار- بیش از همه نگران شده بود و آنتونیو -جناب سرهنگ- حتی آمار پس لرزه ها را هم داشت. امر فرمودند تو دیگر نباید به ایران بروی آنجا مشکل ایجاد می کنی. لیان -منشی شرکت- دارد عروس می شود. ده کیلو لاغر کرده بود. خیلی تشویقش کردم و یک جعبه باقلوا به او هدیه دادم که به وزن اولش برگردد! ظهر با لوچان غذای هندی خوردم و در حین ناهار نظرات داوران مقاله اخیرمان را با هم مرور کردیم. یک جعبه مسقطی لاری هم برای او آورده بودم. پسرش دیروز یک ماهه شده و او هم با هیجان از مهارتش در تعویض پوشک می گفت.

بچه های شرکت را دوست دارم.