بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

وبلاگ نویسی در ارتفاع ۳۶۰۰۰ پا
ساعت ٤:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران

 این که آدم در هواپیما نشسته باشد و وبلاگش را به روز کند یکی از معجزات علم مخابرات سیار است. 

عمر سفر به انتها رسید و من حالا جایی بر فراز آسمان اروپا آخرین صفحات سفر را ورق می زنم. به این می اندیشم که چقدر این سفر پر برکت بود و به لطف خدا حتی از دقیقه هایش استفاده کردم۱.

دیروز از تهران که برگشتم در فرودگاه شیراز با مهدی قرار داشتم. فاصله فرودگاه تا خانه را با هم بودیم. من و مهدی ۲۰ سال قبل در اردوی رامسر -مسابقات کشوری- با هم آشنا شدیم. بعد از آن همدیگر را ندیدیم تا اینکه از طریق بهشت دل یکدیگر را پیدا کردیم. لحظات شیرینی با هم داشتیم. مهدی از دایی اش می گفت که روحانی بزرگی است و هر سال دو ماه به روستای زادگاهش می رود تا در بین مردم عادی باشد، سنتی که کم کم فراموش می شود.

غروب رفتم برای خرید کفش. نردیک مغازه مسجدی بود. آخرین نماز جماعت را خواندم پشت سر آقای ادیب. در برگشت از مسجد چشمم به تابلوی مغازه ای افتاد که قبلا متعلق به امیر همکلاسی دانشگاه شیرازم بود. رفتم داخل. امیر هنوز آنجا بود. چند دقیقه گپ زدیم. خاطره دزدیده شدن کفش نویی را که از دبی خریده بود در مراسم ترحیم پدرم نقل کرد. وقتی برگشتم حاج کاظم را دیدم که از مداحان خوب شیراز است و برای او و رفقایش سه شعر خواندم. بعد چمدان ها را پیچیدم و وزن کردم و یک ساعت خوابیدم.

پرواز سه و نیم بامداد بود. با همسرم و پدر به فرودگاه رفتیم. مریم خواب بود و نیامد، دلم نیامد نا آرامش کنم. در سالن ترانزیت دکتر حسنلی را دیدم که شاعر، ادیب و از استادان برجسته دانشگاه شیراز هستند. فعلا در دانشگاه استانبول تدریس می کنند. جالب اینکه دیروز روز سعدی بود و ایشان همان کسی بودند که پیشنهاد گنجاندن روز سعدی و حافظ  در تقویم رسمی را دادند. آن زمانی که من در شیراز دانشجو بودم ایشان مرکز حافظ شناسی را در آرامگاه خواجه تاسیس و مدیریت می کردند.

وقت سوار شدن سینا را دیدم که سلمانی من بود در واترآباد. احوال دوقلوهایش را پرسیدم که حالا باید چهارساله شده باشند. در فرودگاه استانبول هم یکی از رفقای واترآبادی را دیدم که از اصفهان آمده بود و ساعات باقیمانده تا پرواز دوم را با هم بودیم.

خدا حافظ وطن و سلام به کار و تنهایی!

پی نوشت:

۱- خیلی از ملاقات های این سفر را روایت نکرده‌ام اما برای اینکه یادم بماند دو مورد را می نویسم. اول اینکه پنج سنبه شب از تهران تا شیراز با استاد عزیزم دکتر سنگری هم سفر بودم. پرواز دو ساعت تاخیر داشت و ما در سالن تراتزیت مهرآباد با هم گپ می زدیم. هیج وقت این اندازه از تاخیر پرواز خوشحال نشده بودم. از نبوغ پروین اعتصامی و همه فن حریفی سعدی و مهارت های صائب تبریزی می گفتیم. دکتر از ساحت واژه ها می گفت و از خاطراتش با قیصر و دکتر شفیعی کدکنی و از روزهای شیرینی که در ایام جنگ در شیراز و در حرم علی بن حمزه یا به قول شیرازی ها شامیرحمزه داشت.

دوم اینکه عصر شنبه استاد احد ده بزرگی را دیدم که در وادی شعر حق پدری بر گردن من و بسیاری از شاعران این آب و خاک دارند. در شب شعر جهرم میسر نشد که با هم باشیم. بزرگواری کردند و به منزل ما آمدند. از شاعران قدیمی شیراز فقط او باقی مانده. عمرش دراز باد.