بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

هجرت سوم
ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال

عهد کرده بودم تا قبل از بارش اولین باران چیزی از خودم ننویسم.چه زود آرزوی من برآورده شد؛ در پنجمین روز ورود به سرزمین برف.

اینجا بسیار زیباست به مراتب زیباتر از جنگلهای شمال با مردمی مهربان خوش سلیقه و غریب نواز. اگرچه انقدر ایرانی در اینجا هست که گاهی فراموش می‌کنی در کشوری بیگانه هستی. بسیاری از دوستان قدیمی را در اینجا پیدا کرده‌ام . هر روز یکی دو کشف تازه دارم! در همان روزهای اول به من یک اتاق در دانشکده دادند. خوشبختانه همانطور که دلم می‌خواست با داریوش هم اتاق شدم. تا بحال با دو مصری و یک چینی که هم رشته هستند دوست شده‌ام. در کلاس زبان هم با یک دختر ویتنامی و یک پسر کره‌ای آشنا شدم. اینجا حس می‌کنم به آسمان نزدیکترم شاید هم آسمان پایین تر آمده آنقدر که انگار در کنار من نشسته است.

و اما شرح مختصر سفر : شنبه ۱۱ سپتامبر ساعت ۵:۳۰ با  آلیتالیا به میلان رفتم که ۵ ساعت طول کشید. ساعت ۱۰:۳۰ به وقت میلان با پرواز آلیتالیا به تورنتو رفتم که ۵/۸ ساعت طول کشید. ساعت ۱:۳۰ به وقت تورنتو وارد این شهر شدم و پس از مقداری معطلی و گیجی با یک سواری ون به واترلو رفتم. آقایی اتریشی که بعدا معلوم شد استاد دانشگاه خودمان است در قسمت آخر سفر همراه و راهنمای من بود و بالاخره ساعت ۵ امین و مسعود دوستان مهربانم به استقبالم آمدند و حالا تا وقتی که جای ثابتی پیدا کنم با آنها هستم. ببخشید که تلگرافی می‌نویسم اینجا کی بوردها برچسب فارسی ندارند و پدر آدم در می‌آید تا چند کلمه تایپ کند!

 ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۴