بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دستم بگرفت و پا به پا برد
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: مادر ، پدرانه

مشهد شاید این روزها خلوت تر از هر وقت دیگری باشد. مریم با مادر و خواهرم دوست شده. تا مادر را می بیند شروع می کند به دست زدن. مادر برایش شعرهای محلی می خواند

عزیزم آی عزیزم آی عزیزم

قد و بالای قشنگت گل بریزم . . .

مریم دارد شبها در رواق خانوادگی حرم تاتی تاتی می کند.