بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

از عشق و عاشقی (1)
ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢۳ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: عاشقانه ، مولانا ، شیخ اشراق ، ناصر خسرو

از  عشق و عاشقی پرسیده بودی، در شتاب ایستگاههای متروی تهران که اندک مجالی برای دیدار دوباره فراهم شد، حرفهایی برایت زدم که ناتمام ماند. حالا اگر موافق باشی ادامه صحبتها را در این بهشت می‌نویسم:

 

شاید بارها شنیده باشی که عشق از ریشه عشقه است و آن نام گیاهی است از تیره پیچک که در پارسی نیلوفر می‌خوانند و نخست در ریشه درخت پدید می‌آید، سپس گرد درخت می‌پیچد و بالا می‌رود، طوری که تمام درخت را فرامی‌گیرد و شیره جان آن را می‌مکد تا اینکه درخت خشک می‌شود و آنگاه نیلوفر به گل می‌نشیند.

شاید قشنگترین قسمت این داستان آنجا باشد که درخت خشک می‌شود. در وجود همه ما، چه من چه تو، درختهای بی‌ثمر و بی شکوفه‌ای هست که باید خشک شود و گرنه به قول ناصر خسرو :

بسوزند چوب درختان بی بر   

سزا خود همین است مر بی بری را

عشق آدم را بی سروپا می‌کند، گره کراواتش را شل می‌کند! خیلی چیزها برای ما بُت می‌شوند بدون اینکه ارزش ذاتی داشته باشند و این بت آنقدر برایمان بزرگ می‌شود که نقایص دیگر خود را نمی‌بینیم. تحصیلات، زیبایی، موقعیت خانوادگی، درآمد، مقبولیت اجتماعی و ... همه کمین گاههایی هستند که در راه پیشرفت ما دهان گشاده‌اند. گاهی یک اشتغال معنوی که ظاهر الهی هم دارد، کمین گاه می‌شود، همانطور که اجتهاد علمی و فقه برای جناب مولوی بت شد، یادت هست این شعر مولوی را برایت خواندم:

زاهد کشوری بدم واعظ منبری بدم

کرد قضا دل مرا عاشق و کف زنان تو

مولوی فرزند سلطان‌العلما بود، در 28 سالگی به اجتهاد رسید، مریدان پدرش گرداگرد او حلقه زدند، اما یک دفعه با شمس آشنا شد، شمس کتابها را از جلوی مولوی برداشت و در آب انداخت. این کتابها حجاب بودند.

 

شاید بگویی داستان مولوی با شمس افسانه است، مثال دیگری می‌زنم. شاید تو هم مثل بعضی از جوانها بخاطر تفاوت سلیقه سیاسی با شخصیت امام خمینی آشنا نشده باشی. اما حتما قبول داری که ایشان در زمان خود بزرگترین مرجع شیعه بودند و میلیونها نفر پیرو ایشان بودند. همین شخص در نامه‌ای خطاب به عروسش می‌نویسد : در جوانی بجای رفع حجب به جمع کتب پرداختم گویی در همه عالم خبری نیست جز یک مشت ورق پاره که به اسم علوم انسانی سالک را که به فطرت الله مفطور است از حرکت به سوی محبوب باز داشته...  توصیه می‌کنم فارغ از مسایل سیاسی این نامه را که در مقدمه کتاب سبوی عشق هم چاپ شده بخوان. دقت کن که یک شخصیت معنوی و روحانی درباره فقه و اصول و درسهای حوزوی هشدار می‌دهد و آنها را مانع و حجاب می‌داند. (جالب است بگویم چندسال قبل از یکی از علمای قم شنیدم که می‌گفت این فیزیک و شیمی که شما می‌خوانید علم نیست و علم در حوزه است!)

امام خمینی با شخصیتی به نام آیت اله شاه آبادی آشنا شد که تاثیر عمیقی روی ایشان گذاشت و طراوت عرفانی خود را از تعلیمات او وام گرفت.

شاید بگویی مثالهای تو درباره انسانهای استثنایی است و برای من که یک دانشجوی قرن 21 هستم مصداق ندارد، دقت کن که من هنوز وارد بحث اصلی نشده‌ام و فقط یکی از ویژگیهای عشق را برایت گفتم که پاره کردن حجابها و شکستن بتهاست. شاید بگویی تحصیلات، شغل خوب، ازدواج و ... حق طبیعی هر انسان است و من هم برنامه مشخصی برای زندگیم دارم می‌خواهم تا بیست و چند سالگی فوق لیسانس بگیرم بعد سربازی بروم بعد در یک کارخانه مشغول شوم بعد ازدواج کنم بعد... پاسخ من به تو این است که برو به همان برنامه هایت برس و از عشق نپرس!

البته قدری شوخی کردم! چیزی که تو نام عشق را برآن نهاده‌ای و این روزها فکر تو را مشغول کرده در حقیقت نوعی دوست داشتن است و گرنه ع ش ق همان حکایت غریب آن جهانی است که نگنجد در این جهان. پس سوال تو این است که نظر شما درباره دوست داشتن (یا بقول خودت عشق!) چیست و من چگونه می‌توانم انسانی را که دوست دارم پیدا کنم یا اگر پیدا کردم باب آشنایی را با او باز کنم.

زیاد نوشتم و خسته‌ات کردم. خود من هم تازه ۲ روز است که به کانادا آمده ام. فعلا جملاتی از کتاب مونس العشاق یا فی حقیقه العشق اثر شیخ اشراق را به یادگار از من داشته باش:

محبت چون به غایت رسد آن را عشق خوانند و عشق خاص تر از محبت است، زیرا که هر عشقی محبت باشد اما هر محبتی عشق نباشد و محبت خاص تر از معرفت است زیرا که هر محبتی معرفت است اما هر معرفتی محبت نباشد و از معرفت دو چیز مقابل تولد کند که آن را محبت و عداوت خوانند... پس اول پایه، معرفت است و دوم پایه، محبت و سوم پایه عشق و به عالم عشق که بالای همه است نتوان رسیدن تا از معرفت و محبت دو پایة نردبان نسازد...

 

کانادا - ۱۳ سپتامبر ۲۰۰۴