بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

هنوز باران می بارد
ساعت ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: حافظ ، قرآن

 

روز جمعه هوا از بامداد بارانی بود. سالها دلم لک زده بود برای پیاده روی در زیر باران شیراز. قبل از طلوع خورشید زدم به راه. بارها و بارها مسیرم را عوض کردم. بام شیراز دروازه قرآن و آخر سر بعد از یک ساعت و نیم پیاده روی خودم را در حافظیه دیدم:

ساعت ۸ صبح 16 فروردین است نشسته ام روبروی بارگاه حافظ. شجریان دارد می خواند: دل می رود ز دستم... نطلبیده بود این دیدار. دیوان خواجه همراهم نیست. یاد آخرین دیدارمان افتادم پیش از سفر به غربت.

دلا !

رفیق سفر بخت نیک خواهت بس

طراوت باران بامدادی چه کرده با این فضا! این نسیم ملایم شاخه های سروها را می رقصاند. آفتاب کم کمک سرک می کشد از پشت سروها. قایم باشک بازی خورشید و ابرها دیدنی است. خلوت خوبی دارم . آمده ام که فکر کنم. آمده ام تا تو برایم حرف بزنی. آیا وقت برگشتن رسیده ؟

از حافظیه که بیرون آمدم پیرمرد فال فروش داشت می خواند :

حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش

هنوز چند قدم دور نشده بود که جوانی را دیدم که با همسرش و کودکی که در بغل داشت به سمت حافظیه می آمد. هر دو به هم نگاه کردیم. بعد از مکثی کوتاه به سمت هم رفتیم. حسین بود یکی از دانشجوهایم در اهواز. اهل شمال بود. همانی که در آخرین سفرم قبل از عزیمت به سرزمین برف با هم به جنگل تلار رفتیم و تمشک چیدیم. حالا بعد از 9 سال همدیگر را اینجا می دیدیم.

آمدم خانه ساعت 11 قرار است او را ملاقات کنم. چقدر دلم برای صدایش و صفایش تنگ شده بود. وقتی پدربزرگ مریم خبر داد که او به شیراز می آید گل از گلم شکفت. انگار هر چه آدم خوب در عمرم یافته ام قرار است در این سفر یک ماهه ببینم. هنوز باران می بارید. با مریم و مادرش نشسته بودیم که آمد با لبخند و محبت آغوش گشود. هنوز ما را به یاد داشت. 

یک ساعت با هم بودیم و خورجین سوالهایمان را گشودیم. از جسمانی بودن معاد، از ماجرای حور، از عصمت، از مکتب تفکیک، از تربیت فرزند.

شب هم به جلسه تفسیرش رفتم. از قاف می گفت و قرآن مجید. می گفت قرآن یعنی جای گودی که آب جمع می شود. یعنی هر چه از آسمان آمده اینجا جمع شده ... بعد از سخنرانی کسی به شانه ام زد. هم کلاسی پنجم دبستان بودیم. بعد از 23 سال! 

فردا می رویم به مشهد. مادر آنجاست و آدم های خوب دیگری که باید دیدشان.

اینجا هنوز باران می بارد.