بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سلام شیراز!
ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٢  کلمات کلیدی: ایران ، مادر

 

در حیاط خانه پدری نشسته ام، روی تخت، زیر سایه درخت ازگیل که امسال حسابی بر داده. خواهرم حیاط را آب و جارو کرده. هوا لطیف و مسیح نفس است. نسیم سبکی‌ می وزد. عطر بهار نارنج فضا را پر کرده. مریم و پسر عمه اش ایمان در اتاق سابق من خوابیده اند. ایمان فقط یک روز از مریم بزرگ تر است. پسر خوش خنده و آرامی است. مادر خورش قیمه پخته برای ناهار.

خیالم آرام است.