بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

حضور
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٠ اسفند ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

دلم، همان قدر که خلوت می خواهد حضور هم می خواهد، حضور آشنا.

ما ماهی دور از دریا شدیم، موج سرخورده از ساحل ... جغرافیای اینجا انگار کوچکتر از آن است که آدم های بزرگ را جا بدهد. 

وطن هر ایرادی که دارد، مردانی دارد از جنس سلام، مردانی از عشق آباد. در این هشت سال و نیم فقط یک بار نسیم سلام در غربت پیچید آن هم مسافری بود که از شهر طوس، از دیار حبیب، آمده بود. وعده کرده بود که هر سال بیاید اما چشم ما کنار پنجره ی انتظار خشکید. 

خبر ما برسانید به مرغان چمن

که همآواز شما در قفسی افتاده است

باز هوای وطنم، وطنم آرزوست...