بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خداحافظ ایران!
ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: مادر ، ایران ، شعر خودم ، برگزیده ها

همین چند دقیقه قبل برای وداع در حافظیه بودم. گفتم حافظ! حالا که دارم می‌روم شعری بدرقه راهم کن که توشه سفرم باشد. چند لحظه بعد اشک در چشمانم حلقه زد. باور نمی کنید این شعر آمد:


دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بس
نسیم روضه شیراز پیک راهت بس...

حتما خودتان تا آخر شعر را بخوانید بویژه دو بیت آخر
۲۴ ساعت بعد انشاا... من در میلان هستم آماده پرواز به سرزمین برف.  کاش می‌دانستید حالا  چقدر دلم گرفته . به قول اخوان در شعر زیبای قاصدک :

ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند

امروز هر چیزی آخرین چیز است: آخرین صبحانه آخرین حافظیه آخرین ... و اما غزل وداع یا خداحافظی که وعده آن را داده بودم. این شعر را در اصل برای مادرم سروده‌ام اما نمی‌توانم برایش بخوانم. آنقدر گریه خواهد کرد که رفتن برایم دشوار می‌شود. بجای مادر این غزل را برای شما دوستان خوبم می‌نویسم.

مرا ببوس... زمان وداع ما شده است
پرنده از قفس این و آن رها شده است
صبور باش و مرا بین گریه غرق نکن
دوباره چشم تو دریای ربنا شده است
مرا به سینه پر مهر خویش چسباندی
عزیز من! دلم از سینه ام جدا شده است
بگو چگونه بمانم در این دیار خراب؟
شبان این گله با گرگ همصدا شده است
کدام دست به زخم من و تو مرهم زد؟
کدام پنجره روی من و تو وا شده است؟
از این قبیله ملولم سفیر صبح کجاست؟
شب قبیله من خالی از خدا شده است

شبیه شهد و شکر می‌چشد غریبی را
تنی که با تب تبعید آشنا شده است...

 


نمی‌دانم چه سرنوشتی در انتظار من خواهد بود اما حسی درونی به من می‌گوید که تو فقط برای درس خواندن به آنجا نمی‌روی یک ماموریت دیگر هم داری... کسانی که می‌خواهند آدرس حقیر را در سرزمین برف داشته باشند لطف فرموده ایمیل بزنند. این صفحات چند نامحرم دارد!

دوستان خوبم. از خدا بهترین اتفاقها را برای همه شما می‌خواهم.
دلتنگ خوبیهای شما
محمد