بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد
ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: پدرانه ، مادر

بک شب برفی با وقار!

نمی دانم تا آخر زمستان چند شب دیگر از این دست داریم؟ از خانه بیرون زدم. سر دردم را خنکای اولین دانه های برف آرام کرد. مریم تازه از خواب بیدار شده بود. حالش خوش نیست گمانم سرما خورده. دیشب هم خوب نخوابید. تنها بیرون زدم. اما چه دلم می خواهد مریم و مادرش بیایند و مرا غافلگیر کنند!

اجزای جانماز من هر کدام حکایتی دارند. از آن تسبیح پلاستیکی سبز تا آن پارچه سفید که هفده سال قبل پیر خوش چهره ای از کربلا آورد. اندکی بعد آن پیر پاک دل پر کشید. من جز چند خاطره ی شیرین از او به یاد ندارم اما مریم و مادرش یادگارانی هستند از بوستان باصفای او.

   اول دلم را صفا داد، آیینه ام را جلا داد

   آخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من۱

جانمازم را که پهن می کنم، مریم چار دست و پا خودش را می رساند. تا به رکوع اول برسم او پارچه سفید را باز کرده، مهر را بیرون آورده و تسبیح سبز را با دندانهایش گرفته. به سجده اول که می رسم متوجه مهر می شود .بین دو سجده حالا "او می دوید و من می دویدم" او می خواهد مهر را بردارد و من ...

یاد خاطره ای دور از کودکی خودم می افتم. من و خواهرم که یک سال و نیم از من بزرگتر است وقتی مادر مشغول نماز می شد مهرش را بر می داشتیم و فرار می کردیم. بیچاره مادر کلی رکوعش را طول می داد و روی زانویش می زد ...

گاهی شیرین کاری می کند. وقتی ایستاده ام از بین دو پای من رد می شود، یا وقتی در حالت سجده ام، روی زمین می خوابد و از روزنه بین دست ها و پیشانی ام نگاه می کند ببیند آن پایین چه خبر است.

تو صنم نمی گذاری که مرا نماز باشد...

پی نوشت:

۱- این بیتی است از غزل زیبای صفای اصفهانی که اول بار در یادداشتی که استاد سید مهدی شجاعی در رثای آن پیر خوش چهره نوشته بود دیدم. صفا شاعر صوفی مسلکی بود که غزل های زیبایی دارد. زندگی عجیبی داشته، گویا آخر عمر کارش به جنون کشیده. این متن کامل عزل به نقل از لغت نامه دهخدا ست:

دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من 
دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من 
عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد
رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من 
می سوزم از اشتیاقت در آتشم ازفراقت 
کانون من هستی من ، سودای من آذر من 
من مست صهبای باقی زآن ساتگین رواقی 
فکر تو در بزم ساقی ذکر تو رامشگر من 
دل در تف عشق افروخت گردون لباس سیه دوخت 
از آتش آه من سوخت در آسمان اختر من 
گبر ومسلمان خجل شد دل فتنه ٔ آب و گل شد
صد رخنه بر ملک دل شد ز اندیشه ٔ کافر من 
شکرانه کز عشق مستم می خوارم و می پرستم 
آموخت درس الستم استاد دانشور من 
سلطان سیر و سلوکم ، مالک رقاب ملوکم 
در سودم و نیست سوگم بین نغمه ٔ مزمر من 
در عشق سلطان بختم ، در باغ دولت درختم 
خاکستر فقر تختم ، خاک فنا افسر من 
باخار آن یار تازی چون گل کنم عشقبازی 
ریحان عشق مجازی نیش من و نشتر من 
دل را خریدار کیشم ، سرگرم بازار خویشم 
اشک سپید و رخ زرد سیم من است و زر من 
اول دلم را صفا داد وآئینه ام را جلا داد
وآخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر من 
تا چند در های هویی ای کوس منصوری دل 
ترسم که ریزند بر خاک خون تو در محضر من 
بار غم عشق او را گردون نیارد تحمل 
چون می تواند کشیدن این پیکر لاغر من 
دل دم ز سرّ صفا زد کوس توبر بام ما زد
سلطان دولت نوا زد از فقر در کشور من