بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

غرولند
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اخوان ثالث

 

چقدر خسته‌ام امشب، آن قدر که خوابم نمی برد. روز شلوغی داشتم. پروژه ای که بار عمده اش روی شانه های من بود امروز آماده تست شد. من تنهای تنها بودم و باید به همه پاسخ می دادم ... حتی فرصت نشد با دوست خوبم که تنها روشنی این روزهای سخت و این محیط خشک است گپ بزنم. امروز دو بار به سراغم آمد. از پشت دیوارک پارتیشن قد بلندش و موهای مشکی اش را می دیدم. مکثی می کرد و بدون اینکه حرفی بزند بر می گشت. چقدر دلم می خواست چتد دقیقه با هم قدم بزنیم، به کافه کنار هتل یورک برویم و فرنچ وانیلا بخوریم . حس می کنم فرصت زیادی برای با هم بودن نداریم. به زودی پدر می شود و دلش می خواهد بداند آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم ...

 

دلم سفر می خواهد