بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سپید برفی
ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

برف سنگین امروز بهانه ای شد که سر کار نروم و مثل قدیم در کافه ای بنشینم و بنویسم. دخترکم هر چقدر که دلبند است و همسرم هر قدر که مهربان، باز هم آدم زمانی برای خودش می خواهد، زمانی برای تنهایی و تامل. فرصتی که کشوهای میز ذهنت را مرتب کنی. چیزهایی پیدا می کنی که فراموش شان کرده بودی، گاهی حتی رویاهایت را. 

حضور مریم در زندگی مان بسیار پر رنگ شده. حالا یک عضو فعال خانواده شده. وقت غذا خوردن او هم سر میز روی صندلی مخصوص اش می نشیند. امروز او داشت به من غذا می داد، بیسکویت اش را دردهان من می گذاشت.

علاقه عجیبی به یخچال دارد. در ذهن کوچک اش گنجینه خانه ما و صندوق رازهاست. وقتی در یخچال را باز می کنیم هرجا که باشد خودش را چار دست و پا می رساند. دستش را به کشوهای یخچال می گیرد و می ایستد و نغمه شادی و پیروزی سر می دهد.

این روزها دارم سمپوزیوم افلاطون را می خوانم کتابی درباره عشق. جه زیباست! چه شیواست! کاش وقتی برای نوشتن از این کتاب بود.