بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ده سالگی بهشت دل
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، قیصر امین پور ، تهران

خیلی از شعرهایم را در اینجا نوشته ام. اما چند شعر دارم از گذشته های دور، دوران ماقبل اینترنت و وبلاگ که دوست ندارم فاش بشوند. شعرهایی برای جزیره تنهایی یا خلوتی با رفیق. از طرف دیگر ده سالگی بهشت دل اتفاق مهمی است برای من. این صفحات آینه عمر منند. خیلی حرف ها دارم برای نوشتن اما نه فرصت نوشتن هست و نه شاید گوشی برای شنیدن. یکی از همان شعرها را امشب به همین مناسبت می خواهم بنویسم. شعری به نام مرثیه ای برای پایتخت. شاخه گلی از شاعری گمنام تقدیم به همه عابران ناشناس که رد پایشان بر حافظه هیچ خاکی نمی ماند.

بعد از کنکور، بر خلاف انتظار به تهران نرفتم و در همان شهر خودم شیراز ماندم. می دانستم که امکانات و سطح استادان دانشگاه شیراز به شریف و تهران نمی رسد، این سقف برایم کوتاه است  و ناگزیر روزی به پایتخت خواهم رفت. اما همه چیز که درس نبود، چیزهای دیگری هم بود، خانواده، شعر، حافظ، دوستانی بهتر از آب روان و آرامش. چیزهایی که چهار سال بعد هیچ کدامشان را در تهران و در آن دانشگاه صنعتی نیافتم. وجود من همیشه دو تکه داشته (نیمی سمند سرکش و نیمی کبوترم) و گاهی بدجور این دو تکه به جان هم می افتند.

این شعر را ۱۴ خرداد ۷۶ گفتم وقتی برای شب شعری به تهران دعوت شده بودم، سه سال پیش از هجرت به پایتخت. لازم به گفتن نیست که پایتخت در این شعر یک نماد است و من مخلص همه خوبان تهرانی ام.

این شعر مرا به یاد قیصر می اندازد اولین دیدار من با او  -۷ خرداد سال ۷۷ در تالار فجر دانشگاه شیراز-به خواندن این شعر گذشت. روحش شاد.

 

چون مسافری در ایستگاه

منتظر نشسته ام

این شتاب دایمی

این هراس جاودان          

                       که از قطار جا نمان

لحظه های بودن مرا تباه کرده است

 

شاعران بی شمار دیده ام

که بین چرخ دنده های زندگی

استخوان آبرویشان شکسته است

 

پول ... پول

پایتخت

عشق های کانکریت

در تحیرم که شاعران پایتخت

بین این همه غبار و دود و گاز

در میان این همه

روزنامه های رنگی و دو رنگ

با کدام عشق زنده مانده اند؟

 

سالهاست

بر فراز پایتخت

لاشه خوارها عبور می کنند.

 

حدس می زنم دو یا سه سال بعد

مرگ کوچکی به وسعت خودم

زحمت مرا تمام می کند

رهسپار پایتخت می شوم

این تهوع کثیف فلسفی 

در وجود من حلول می کند

عاشقانه های من حرام می شوند

وای!

وای اگر بدون عشق زندگی کنم!

گرچه گفته اند

شعرهای عاشقانه بازتاب لحظه ایست

من خیال می کنم تمام بودنم

غیر لحظه ای نبوده است.