بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ٩ دی ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: سعدی

 

پارسال در چنین روزهایی -روزهای تعطیل آخر سال- تنها بودم، سوار قطار به سوی مونترال. مشغول سعدی خوانی شدم. این غزل ناب که این روزها زمزمه خلوتم شده یادگار آن سفر است:

 

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

 

بی‌خانمان که هیچ ندارد به جز خدای

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

 

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

چندان که می‌رود همه ملک خدای اوست

 

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی

بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست

 

بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست

این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست

 

هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد

گو غم مخور که ملک ابد خون بهای اوست

 

 پی نوشت:
مریم دیروز گفت بابا.