بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

۱۲/۱۲/۱۲ - ۲۰۰
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: حسب حال ، پدرانه ، حافظ

 

دلم پر می زند برای نوشتن، این نوشته ها نقطه هایی هستند که از به هم پیوستن آنها خط ها و ربط ها شکل می گیرند. این صفحات آینه ی عمر منند. هنوز بعد از ده سال بعضی از نزدیک ترین آدم ها از این جا بی خبرند ...

 دخترکم دارد بزرگ می شود. شیرین شده، دو تا دندان در آورده، وروجکی شده. حیف که این روزها به سرعت می گذرند. دلم می خواهد بیشترین زمان ممکن را با او باشم، اداها و نماهایش را در خاطره هایم حک کنم. گاهی مرخصی می گیرم، گاهی دورکاری می کنم. روزهایی که هستم غذا برایش درست می کنم. می گذارمش در آغوش و می برمش بیرون. وقت خواب، برایش شعر می خوانم تا چشمهایش را ببندد. گاهی شعرهای خودم را برایش می خوانم:

این روزها عاشق ترم وقتی تو هستی

انگار جایی دیگرم وقتی تو هستی ...

بیشتر از حافظ می خوانم. چه شبها که با این غزل خوابش کردم*:

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد...

غزل را شمرده شمرده می خوانم و روی هر کلمه اش فکر می کنم.گاهی رازی از اسرار زیباشناسی حافظ را پیدا می کنم و غرق ذوق می شوم. گاهی به بیت سوم که می رسم گریه ام می گیرد:

بیدلی در همه احوال خدا با او بود ...

این شعر مولانا را هم زیاد برای مریم می خوانم:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

وقتی که بغلش کرده ام و سرم را کنار گوشش برده ام و آرام زمرمه می کنم

من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت

گاهی که دلم می گیرد از دنیا و آدم ها، آدمک های کوتوله ی پر ادعا ،نگاهش می کنم، برایش ادا در می آورم تا بخندد. مریم گلی می خندد و و غمهای دنیا خروار خروار از دلم بیرون می روند.

عمرم شبیه باد طی می گردد اما

از عمر لذت می برم وقتی تو هستی

 

*روزگاری در دانشگاه وترآباد کارگاه حافظ شناسی برقرار بود. این غزل یکی از ده غزل برگزیده حافظ بود که در آن جا برسی می کردیم. شاهکاری است به نظرم.