بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

محرم دل
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱٦ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، ایران

سفر شمال هم مثل یک رویای شیرین تمام شد و دوباره دوندگی های اداری شروع شد. شب آخر تا دمدمای صبح با دوستم بیدار ماندیم و درددل کردیم.ما چهار سال و سه ماه بود که یکدیگر را ندیده بودیم و حالا به اندازه همه این سالها حرف برای گفتن داشتیم. اینکه بتوانی دردهایت را با کسی قسمت کنی از تماشای هر دریا و جنگلی زیباتر است. تماشای انسانی که با تو زبان مشترکی دارد تماشای زیباترین خلقت خداست. هر شاعر دردهایی دارد که فقط یک شاعر دیگر می تواند بفهمد. دنیای غربت انسانها برای هر کس قابل کشف نیست. شرط ورود به این پرده محرم بودن است:

 

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند

آنکه این کار ندانست در انکار بماند

 

گاهی از اینکه حرفهای دلم را با انسانهای معمولی قسمت کرده ام پشیمان شده ام. با خودم گفته ام دردهایت را در خودت بریز, نگذار کسی از رازهایت باخبر شود.همه که مهربان و محرم نیستند. خیلی ها دنبال نقطه ضعفی از تو می گردند اما...

دیشب رفتم دانشگاه شریف... خوابگاه زنجان... اتاق ۱۰۴ بلوک ۲... جایی که بخشی از بهترین روزهای زندگیم در آنجا گذشت. خوشبختانه چندتا از بچه های قدیمی را دیدم. با رضا رفتیم تا آخرین ساندویچ را در مغازه علی سگ پز بخوریم... یاد همه آن روزهای خوب بخیر!

نتایج کنکور فوق هم آمده و یکی از دانشجوهای دیروزم رتبه دوم المپیاد دانشجویی را کسب کرده. امیدوارم در ادامه این راه باز هم موفق باشد و سایر دانشجوهایم نیز در سال آینده موفقیت او را تکرار کنند.

بگذار ببینم چند روز باقی مانده... 4 روز...  

در شمال غزلی برای وداع سرودم. روز آخر همه غزل را می نویسم توی وبلاگ :

 

مرا ببوس... زمان وداع ما شده است

پرنده از قفس این و آن رها شده است...