بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

زیارت دریا و جنگل
ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال

به شوق دیدار لحظه طلوع کوههای سراسر سبز درطول راه نخوابیدم. چقدر زیارت دریا و جنگل برایم دلنشین بود. دیشب همراه با دوستانی از جنس باران به ساحل بابلسررفتیم. ساعتها کنار دریا نشستیم و برای هم شعر خواندیم. موجها به ساحل می رسیدند و مرا به یاد روزهای کودکیم می انداختند که روی این موجها بالا و پایین می رفتم. عادل دوست شاعرم را پس از سالها پیدا کردم و همراه با مهدی که او هم سرگشته این وادی است دریا را از بوی غزل پر کردیم :

شده است جذبه ماهی تو را دچار نماید

و بی اراده گرفتار جزر و مد شده باشی ... (عادل)

شهر در بی خبری بود که لیلی در زد

مرد عاشق شد و از مشرق هستی سر زد (خودم)

 امروز صبح با یکی از دانشجوهای دیروز به جنگل تلار رفتیم. دیدن این همه زیبایی اندوه دیرپای این چندماه را از یادم برد. درختان سر به فلک کشیده انارهای وحشی و از همه شیرین تر تمشکهای جنگلی.مردیم از بس تمشک خوردیم!

یکی از آرزوهای من این بود که یک بار پیاده جنگلهای شمال را طی کنم. امروز داشت این آرزو برآورده می‌شد از بس که منتظر یک ماشین ماندیم!