بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

اولین قدر مریم
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ امرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

می خواستم مطلبی بنویسم درباره رمضان و رادیو. اینکه از کودکی رادیو همدم  سحرهای ما بود ...

می خواستم مطلبی بنویسم درباره رمضان در خوابگاه، صف سحری، آسمان پاک سحر، نماز جماعت ها، امام جماعت ها ...

می خواستم مطلبی بنویسم درباره شب قدر امسال آنی که شب جمعه بود و باران لطیفی که در سحر بارید ...

ماه رمضان تمام شد و من هیچ کدام از این ها را ننوشتم. 

همیشه دوست داشتم که شب های قدر در جمع باشم به یاد حکایتی که نقل کرده اند  از موسی و قومش که خدا به اشک گناهکاری همه را بخشید. در اینجای عالم مراسم قدر را سر شب می گیرند که قبل از نیمه شب تمام شود تا مردم به کار و زندگی شان برسند. زمانی که واترآباد بودم یک عده ی محددتری از نیمه شب به بعد دور هم جمع می شدیم در خانه یکی از "حمید" ها و دعا می خواندیم. شب های باصفایی بود.  

امسال جایی نرفتیم بیشتر به خاطر مریم. شب بیست و سوم، یک ساعت قبل از فجر بیدار شد. آماده شده بودم برای دعای قرآن بود. نشاندنمش روی پاهایم و مشغول شدم. بر خلاف همیشه که دو دقیقه هم در یک وضعیت نمی ماند آرام بود و گوش می داد. یاد این جمله دعای حوشن افتادم که یا رازق الطفل الصغیر ...