بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ساعت ناهار
ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱٤ تیر ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: زندگی در غرب

 امروز در محل کار مشکلی پیش آمده بود. همه در تکاپو بودند که ایراد را پیدا کنند. راه حلی به ذهنم رسید و با یکی از بچه ها که مسوول پروژه بود مطرح کردم. گفت بعد از ساعت ناهار با هم بحث می کنیم. ساعتم را نگاه کردم 12:01 بود.

بیشتر جاها از ساعت 12 تا 1 ساعت ناهار نامیده می شود. البته بعضی جاها که کارمندانشان را استثمار می کنند فقط نیم ساعت وقت ناهار می دهند. بیشتر مردم آشپزی نمی کنند و غذای آماده مصرف می کنند. همین نکته باعث شده که در زیر زمین برج های بلند انواع غذاهای چینی و ژاپنی و کره ای و هندی و  لبنانی و یونانی و ایتالیایی و مکزیکی و ... عرضه شود. البته آدم هایی هم هستند که تن به این تصنع نمی دهند و به دلایل مذهبی یا برای سلامتی از خانه غذا می آورند.

خیلی ها این ساعت ناهار را جدی می گیرند و از یک دقیقه اش هم نمی گذرند. مثلا ما یک گروه چینی داریم که سر ساعت 12 با هم می روند بیرون و هیچ وقت هم زودتر از یک بر نمی گردند. اینها البته همه شان قبلا در شرکتی با هم کار می کرده اند و خیلی متحد هستند (در خوزستان مثلی بود که می گفتند وقتی یک دزفولی در اداره ای برود همه دزفولی ها را به آن اداره می آورد).

سال اولی که دانشگاه واترآباد رفته بودم، یک رفیق اصفهانی داشتیم به اسم هادی که ارشد ما بود. هادی سر ساعت 12 بچه های ایرانی را از اتاق هایشان بیرون می کشید و مثل فرماندهی گروهانش را به دانشکده ریاضی هدایت می کرد. در کافه دانشکده ریاضی دو دستگاه مایکرویو بود که به نوبت غذاهایمان را در آن گرم می کردیم. در حین صرف غذا هادی با شیرین زبانی هایش سر ما را گرم می کرد. دو سه سال بعد یک خانم رییس دانشکده برق شد و یکی از اولین کارهایش این بود که یک دستگاه مایکرویو برای دانشجویان ارشد و دکترا تهیه کرد و بالاخره ما از زیر منت ریاضی ها بیرون آمدیم اما آن همبستگی مان از بین رفت.

من غالبا از خانه غذا می آورم  و هر وقت دلم بخواهد ناهار می خورم چون نمی توانم خودم را به یک نظم خشک مقید کنم. غذای حلال در تورنتو به راحتی پیدا می شود اما طعم آشپزی ایرانی و کیفیت غذای خانگی چیز دیگری است. البته از شما چه پنهان گاهی هم هوس غذای بیرون می کنم من باب یادآوری نعمت های خداوند و دانستن قدر غذای خانگی، چنانکه سعدی فرماید: قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید.

 امروز ساعت ناهار هوس کردم بیرون بروم و قدم بزنم. دیدم  در کنار یکی از این برج های چهل و چند طبقه فضای سبز با صفایی ساخته اند که مردم در آنجا مشغول غذا خوردن اند. به یاد شهر سن فرانسیسکو افتادم. مرکز اداری شهر یکی از پرتراکم ترین مناطق آمریکا است. ساعت ناهار که می شود عین کندوی زنبور ، آدم ها در پیاده رو ها موج می زنند، روی پله ها پر آدم هایی است که خبر می آرند از گل وا شده ی دورترین نقطه ی خاک :)  یکی از جالب ترین صحنه های زندگی صنعتی را در آنجا دیدم. آدم های بی‌شماری که در روزنه های بین آسمان خراش ها پهن شده بودند  روی پله ها  و غذای بسته بندی شده می خوردند.

lunchtime

عکس تزیینی است