بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نامه ای به مسافر کوچولو
ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: نامه ، پدرانه

 سلام مسافر کوچولو!

تو تا چند روز دیگر از سیاره ات به زمین می آیی. نمی‌دانی چقدر منتظر دیدن تو هستم. منتظر آن لحظه رویایی که تو چشمهای کوچکت را باز می کنی و دنیای ما را برای اولین بار می بینی و ما تو را.

نمی دانم تو چه شکل و شمایلی داری و چقدر به تصویری که از تو در ذهنم ترسیم کرده ام شبیهی. بی صبرم تا بیایی و همه خیال هایم را به واقعیت تبدیل کنی. خیلی حرف ها دارم برای تو. نمی دانم آن روز کی می رسد که ما با هم بنشینیم و مثل دو دوست، فارغ از اختلاف سن و سال، با هم حرف بزنیم. آیا گذشت زمان و اختلاف سلیقه ها و عقیده ها این فرصت را به ما خواهد داد؟ یا هر کدام از ما در حصار باورها و تعصب های خودمان حبس خواهیم شد؟ خدا نیاورد آن روز را ...

تو را پاک از هر آلودگی، در جامه ای سپید تصور می کنم. انگار تو را می بینم که بزرگ شده ای، دوست داشتنی، مهربان، پرسش گر، خوش صحبت اما جویای تنهایی.

من برای تو درخت انگوری می کارم در باغچه خانه ای که نداریم. بعد سایبانی درست می کنم که شاخه های تاک دامن آن را بگیرند و ببالند، تا زیر آن بنشینیم و در گوش هم سخنهای نهان بگوییم.

برای تو بوته ی یاسی می کارم در کنج حیات، از همان ها که در خانه ی پدربزرگ بود، تا هر وقت جانمازم را باز می کنم عطر عبور تو در هوا پراکنده شود.

اتاقت را پر از گل می کنم، گل های نرگس، گل های مریم، انی سمیت ها مریم و انی اعیذها بک و ذریتها من الشیطان الرجیم

من این گل ها را، درخت ها را می کارم تا خدای مهربان هم تو را چون نهالی زیبا برویاند. 

ما و پدران ما نتوانستیم زمین را جای چندان خوشایندی کنیم برای زندگی. جزیره های خوشبختی هستند، اما در همسایگی این جزیره ها مردم شب گرسنه می خوابند. دلم می خواست دنیایی که تو در آن قدم می گذاری زیباتر از این باشد. مردمانش با هم مهربان تر باشند، صادق تر باشند، خالی تر از غرور و خودپسندی. شاید تو و خواهران و برادران تو بتوانند برف شادی بر این دنیا ببارند.

خورشید کوچکم!

تو را من چشم در راهم!