بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پای آن کاخ بلند (4) - بزرگمهر دانا
ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: فردوسی

 
در بخش سوم شاهنامه یعنی بخش تاریخی نیز گفتارهای حکیمانه فراوان دیده می شود. در این بخش حکیمانی می بینیم مانند ارسطو -معلم اول- که در شاهنامه از او با نام ارسطالیس یاد می شود (حکیمی که بُد اَرسَطالیس نام / خردمند و بیدار و گسترده کام) . ارسطو در نامه ای اسکندر مقدونی را اندرز می دهد که از کشتار بزرگان ایران دست بدارد و سیستم ملوک الطوائفی را در ایران بنیاد نهد.

اما "سرآمد حکیمان شاهنامه" بزرگمهر وزیر خردمند انوشیروان است که در شاهنامه بوذرجُمهر (بوزرجمهر) نامیده می شود. گاهی هم از او با لفظ دانا یاد می شود (استعاره).  ارسطو اسکندر را که پادشاهی بزرگ است نصیحت می کند و بزرگمهر انوشیروان را. یعنی شاه به نصیحت خردمندان نیازمند است بر عکس شاهان خودکامه چون کاووس و افراسیاب بهایی به اندرزها نمی دهند. پندهای بزرگمهر به انوشیروان در کتابی به زبان پهلوی به نام یادگار بزرگمهر بختگان گرد آمده است. برخی از معروف ترین شعرهای شاهنامه در بخش پندهای بوذرجمهر به انوشیروان آمده است:

ز نیرو بود مرد را راستی                                ز سستی کژی آید و کاستی
ز دانش چو جان تو را مایه نیست                     به از خامشی هیچ پیرایه نیست

توانا بود هر که دانا بود                             ز دانش دل پیر برنا بود

بزرگمهر شاه را اندرز می دهد که در کشورداری مدارا (تساهل) بایددر کنار خرد و  اندیشه پایه ی کارها باشد:

مدارا، خرد را برادر بود                    خرد بر سر جان چو افسر بود

داستان بزرگمهر در شاهنامه مفصل، شگفت انگیز و غمناک است. انوشیروان در پی بدگمانی به دانا او را به زندان می افکند. روزی احوال او را می پرسد تا در صورت عذرخواهی و تقاضای بخشش آزادش کند اما پاسخ می شنود:

 که حال من از حال شاه جهان                          فراوان به است آشکار و نهان

پاسخ صریح بزرگمهر شاه مغرور را عصبانی می کند. او شرایط بزرگمهر را در زندان سخت تر می کند و دستور شکنجه می دهد:

ز پاسخ بر آشفت و شد چون پلنگ                    ز آهن تنوری بفرمود تنگ

ز پیکان و از میخ گرد اندرش                           هم از بند آهن نهفته سرش

با همه این دردها باز هم بزرگمهر به شاه پیغام می دهد "که روزم به از روز نوشین‌روان" و بعد در مقابل تهدید شاه به قتل می گوید: 

چه با گنج و تختی چه با رنج سخت                 ببندیم هر دو بناکام رخت

نه این پای دارد بگیتی نه آن                 سرآیدهمی نیک و بد بی‌گمان

ز سختی گذر کردن آسان بود                    دل تاجداران هراسان بود

انوشیروان با شنیدن این سخنان از کرده پشیمان می شود و بوزرجمهر را از زندان تاریک آزاد می کند اما بر اثر سختیهای روزهای حبس حکیم دانا فرسوده شده و بینایی چشمش را از دست می دهد:

برین نیز بگذشت چندی سپهر                         پر آژنگ شد روی بوزرجمهر

دلش تنگ تر گشت و باریک شد                        دو چشمش ز اندیشه تاریک شد

فردوسی در این داستان به زیبایی حکایت تلخ رویایی اصحاب قدرت و صاحبان اندیشه و خرد را -که بارها در تاریخ این خاک تکرار شده- ترسیم می کند.