بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آخر داستان
ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: شعر خودم

 

از مزایای اسباب کشی برای من یکی این است که می نشینم کاغذ پاره هایی را که سالها تلنبار کرده ام زیر و رو می کنم به قصد سبک کردن و دور ریختن و این وسط شعرهای ناتمام را  که نیمه شبی پشت پاکتی، در حاشیه مقاله ای، روی قبضی، ... نوشته ام  پیدا می کنم، مثل این یکی:

 

کاتب سرنوشت من، چند ورق بخوان! بگو !

باز سر دو راهی ام آخر داستــان بگو !

من به کدام مذهبم؟ خانه و خاک من کجاست؟

چند پیاله می شود سهم من از جــهان؟ بگو !

از همه کس رمیده ام بس که دروغ دیده ام

من به زمین رسیده ام قدری از آسمان بگو !

شرق: اسیر جنگ و خون، غرب: رونده بی سکون

نسبت شرع و عقل را در گذر زمان بگو ...