بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

چهارهزار کیلومتر در یک هفته
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: سفرنامه ، ایران ، فیلم ، مادر

پنجشنبه و جمعه قبلی هشتم ونهم مرداد برای اولین بار به کرمان رفتم. به عنوان میهمان به نهمین جشنواره ادبی و هنری کانون پرورش فکری دعوت شده بودم و در معیت یکی از دوستان بسیار بزرگوار از شیراز راه افتادیم در طول مسیر از شهرهای استهبان، نیریز، سیرجان و بردسیر گذشتیم، همینطور دریاچه بختگان، مسجد جامع تاریخی نیریز و بقایای آتشکده‌ای را که می‌گفتند پس از تولد پیامبر به دریاچه تبدیل شده و هنوز آب آن جاری است، دیدیم. اوایل غروب به کرمان رسیدیم. مسوول کانون که میزبان ما بود، مرد بسیار دوست داشتنی و آرامی بود که از سالهای قبل با دست خودش آلاچیق های بسیار زیبا و هنرمندانه‌ای برای اجرای برنامه ساخته بود. سقف آلاچیقها از برگ درخت خرما -یا به قول جهرمی ها پیش نخل- بود. درمیان برگها آب لوله کشی شده جریان داشت و در وسط الاچیق مرکزی آبنمایی زیبا با فواره‌ای بلند وجود داشت. خلاصه یک کولر طبیعی ساخته بود. گرداگرد آلاچیق مرکزی بومهای نقاشی چیده شده بود و بچه ها نقاشی می‌کردند. آلاچیقهای کناری هم میعادگاه شاعران و نویسندگان جوان با استادان و میهمانان دعوت شده بود. خوشبختانه چهارنفر از دوستان قدیمی از جمله استاد سید مهدی شجاعی هم حضور داشتند.

با این همه، هنوز گرد و غبار زلزله بم همه جا نشسته بود در اواسط شب شعری که همان شب برگزار شد مجری برنامه شعریکی از هنرجویان بمی را که در زلزله جان باخته بود با همراهی ناله سوزناک نی خواند که همه ما را به گریه انداخت.

آن شب هوس کردیم میهمانسرا را ترک کنیم و روی پشت بام بخوابیم. شب کویر سرمای دلچسبی داشت و نور زلال مهتاب ما را که به امید دیدار ستاره ها روی پشت بام آمده بودیم، سیراب از ناامیدی کرد. صبح روز بعد را پای درددلهای مسوول برنامه نشستم و عصر به دعوت بچه‌ها در دو جلسه نقد شعر شرکت کردم. بیشتر شاعران آن جمع کوچک را از سالها قبل می‌شناختم و با آثارشان آشنا بودم. جمعه شب راهی شیراز شدیم و دل کندن از آن لحظات که با گلاب عشق متبرک شده بود چقدر برایم دشوار بود.

2- شنبه و یکشنبه در شیراز بودم تمام وقتم به نوشتن گزارش گذشت به جز ساعتی که با محمد عزیز در خیابان قدم زدم.

3- دوشنبه صبح به تهران رفتم به طواف راهروهای بی معرفت و ادارات پرپیچ و خم. خوشبختانه کارهایم روی غلتک افتاده و اگر گاو خشمگین بگذارد چند دقیقه بیشتر تا دمیدن صبح باقی نمانده. عصر دوشنبه به دلم افتاد که برای بچه‌های کرمان کتاب گزیده اشعار قیصر امین پور را بخرم. در کتابفروشی دکتر محسن کدیور را دیدم که مشغول خرید چندین جلد کتاب عربی بود. به رسم همشهری بودن سلام و علیکی با ایشان کردم و پرسیدم چرا کسی جواب این آقایی را که چند ماهی است روزهای جمعه سروکله‌اش در رسانه بی رقیب پیدا می‌شود و فقط بلد است به غرب فحش بدهد، نمی‌دهد. گفت: بعضی حرفها ارزش جواب دادن ندارد و ایشان اگر در سخنرانیهایش مطلب مفیدی دارد چرا تابحال از میان آنها یک خط کتاب منتشر نکرده؟

بعد از کتابفروشی به سینما سپیده رفتم. حیف که دوستم مسعود از کانادا ایمیل زده و گفته اینقدر در وبلاگت از سینما رفتنهایت ننویس دل ما که دوریم می‌سوزد، و الا می‌گفتم که به تماشای فیلم سربازان جمعه رفتم و فیلم تلخی بودکه مثل همه کارهای کیمیایی آخرش با چماق کشی و کتک کاری تمام می‌شود. دوشنبه شب دوتا از دانشجوهای سابقم را دیدم. سه شنبه کارم طول کشید آنقدر که بلیت قطار دلیجان را از دست دادم. دوست و برادر عزیزم فرشاد به یکی از دوستانش که خلبان بود زنگ زد و دوتا بلیت جور کرد. بازی ایران و چین را در فرودگاه مهرآباد از طریق یک صفحه بزرگ دیدم . جایتان خالی تماشای مسابقه در میان جمعیت فراوانی که جمع شده بودند چه لذتی داشت، حیف که ایران باخت. حالا روزنامه‌ها سرمربی بیچاره و احتمالا علی دایی را تکه پاره می‌کنند!

4- چهارشنبه تا جمعه در اهواز بودم. به دعوت مدیرعامل کشت و صنعت نیشکر به کارخانه رفتیم. کارخانه در شصت کیلومتری اهواز و در نزدیکی عراق قرار داشت. در کنار آن دوازده هزار هکتار نیشکر کاشته بودند که توسط بزرگترین ایستگاه پمپاژ خاورمیانه آبیاری می‌شد آقای مدیر که در رشته سازه‌های آبی تحصیل کرده بود تعریف می‌کرد که برای ساخت این ایستگاه بارها لباس غواصی پوشیده و به زیر آب رفته. کمی آنسوتر هم پلی روی کارون ساخته بودند که بزرگترین دهانه پلهای ایران را دارا بود. آقای مدیر مرکز تحقیقات نیشکر را به ما نشان داد و گفت آنها کاری کرده‌اند که نی هم گل بدهد! روز بعد هم به کارخانه رفتم. اینبار پنجشنبه و روز تعطیل بود و آقای مدیر فرصت بیشتری برای صحبتهای خودمانی داشت. چیزی که بیشتر از عظمت کارخانه مرا تحت تاثیر قرار داد عظمت روح آن مدیر بزرگ بود.

5- عصر جمعه راهی شیراز شدم، شنبه روز مادر است و می‌خواهم این روز را پیش مادرم باشم. مادر عزیز تو را بخاطر همه خوبیهایت سپاس می‌گویم. تو تنها همراهی هستی که تاآخر هر جاده با من می‌آیی. رفیق بی کلک: مادر!

۶- یکشنبه صبح به تهران ....