بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

پای آن کاخ بلند (1)
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: فردوسی

 

عشق من به شاهنامه امروزی نیست. دیرگاهی است از این باده ی نوشین مستم. قدیمی ترین خاطره های کودکی من با شاهنامه آغاز می شود.

سال های جنگ بود. پدر -که روانش شاد باد- چهارده روز آبادان بود و چهارده روز شیراز. دو هفته ای که پیش ما بود صبح ها به من و خواهرم قرآن می آموخت و عصر ها برای ما قصه های شاهنامه را از بر می خواند. من شاید چهار ساله بودم که این ماجرا شروع شد. حافظه عجیب پدر و انبوه شعرهایی که از بر داشت، من و خواهرم را شیدای این وادی کرد. خواهر به حافظ قناعت کرد، من نه.

کلاس پنجم بودم. در مسابقات علمی استان مقامی آورده بودم و حالا پدر -که یادش همیشه با من است- می خواست برایم جایزه بخرد. من بی درنگ به یاد آن شاهنامه خوش آب و رنگی افتادم که پشت شیشه کتابفروشی ممتحن در خیابان لطفعلی خان زند چشمک می زد. ما در خانه شاهنامه نداشتیم.

از آن روز تا یک سال بعد شاهنامه همدم روز و شب من شد. از دبستان که بر می گشتم شاهنامه را باز می کردم داستانهایش را می خواندم و هر کلمه ای را که معنی اش برایم دشوار بود در فرهنگ لغات همسایه مان پیدا می کردم. به راهنمایی که رفتیم یک روز معلم تاریخ مان داشت از درفش کاویانی صحبت می کرد. من چشمهایم را بستم و صحنه یکی از داستانهای شاهنامه* را در ذهنم مجسم کردم که بیژن شمشیرش را می کشد و درفش کاویان را دو نیمه می کند. یک دفعه کلاس از خنده منفجر شد. چشمهایم را باز کردم دیدم آقا معلم بالای سر من ایستاده و دارد هاج و واج مرا نگاه می کند. دیدم دستهایم را مثل کسی که شمشیر می زند در هوا دراز کرده ام. ظاهرا داشتم در خیالم نقش بیژن را بازی می کردم.

زنگ تفریح، کوروش و پویان به سراغم آمدند و پرسیدند از این اداها که در آوردم. آن داستان شاهنامه را برایشان تعریف کردم. سخت به شاهنامه علاقه مند شدند. حالا هر زنگ تفریح دور هم می نشستیم و من داستان های شاهنامه را نقالی می کردم. کوروش همان کسی بود که در مسابقات علمی اول شده بود. شاهنامه بهانه ی دوستی عمیق ما شد. داستان این دوستی را روزی باید بنویسم. (یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد...) هر دو مدتی بعد شاهنامه خریدند. وسط سال هر سه به مدرسه تیزهوشان که تازه افتتاح شده بود رفتیم. ما را از هم جدا کردند. در مدرسه جدید معلم ادبیات با سوادی داشتیم. او مرا که در مدرسه جدید شاعری ام لو رفته بود با دکتر شمیسا و وزن و قافیه آشنا کرد. کم کم به مطالعه کتابهای دبیرستان و دانشگاه کشیده شدم و عاقبت فردوسی روشن روان جایش را به خاقانی دشوار گوی داد.

سال ها گذشتند. من بزرگ تر و بزرگ تر شدم. از دبیرستان به دانشگاه، از شیراز به تهران و از ایران به سرزمین برف آمدم. مثل ماهی کوچکی که بر خلاف جریان آب شنا می کند در همه این بیست و دو سال نگذاشتم ترس درس و قال مقاله شور شعر و شیرینی شاعری را از من بگیرد. اگر شده بود در برفابرف تهران خودم را به پارک ساعی می رساندم، در عصر سرد و مه آلود پاییز به پارک واترلو می رفتم، یا حتی روی دوچرخه جوشش واژه ها را زمزمه می کردم که جوانه شاعری در من نمیرد. چه شب ها که تا نیمه شب، تا موعد آخرین  اتوبوس، دانشگاه می ماندم اما بعد از نیمه شب در اتاق کوچک و درویشانه خودم بیدار می ماندم و دیوان بیدل را، شراب حافظ را، غزل های سعدی را ... زمزمه می کردم. اما در همه این سالها دیگر از شاهنامه خبری نبود ... 

 

 پی نوشت:

* آن داستان شاهنامه داستان فرود فرزند سیاوش است که بیژن -نوه رستم- درفش کاویان را از چنگ فریبزر پسر کاووس بیرون می کشد:

یکی تیغ بگرفت بیژن بنفش                            بزد ناگهان بر میان درفش

به دو نیمه کرد اختر کاویان                      یکی نیمه بگرفت و رفت از میان