بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

مسجدی در کلیسا، کلیسایی در مسجد
ساعت ٧:۳٤ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

 

من آب را، رود را، فراوان دوست دارم. می توانم ساعت ها خیره بشوم به مسافرت آب، موجهایی را که گردن می کشند و نیست می شوند دنبال کنم، چشمهایم را ببندم و صدای یکنواخت آب را، باد را، پرندگان مجاور را، مرور کنم یا پاهایم را بسپارم به خنکای آب، آنقدر که کرخت شوند. 

نشسته ام روی دیوار کنار رودخانه کردوبا (قرطبه). می گویند روزی این شهر پر جمعیت ترین شهر دنیا بوده. جواهر دنیا بوده، همان ایامی که خاندان مروارید از این شهر بر بیشتر اسپانیا و پرتغال حکم می راندند.

نگاه می کنم به آبی که از زیر پل جاری است. این پل مرا یاد اصفهان می اندازد، یاد سی و سه پل. ساعتی است که از مسجد بیرون آمده ام. مسجدی که روزگاری از بزرگترین، زیباترین و پر رونق ترین مساجد دنیای اسلام بود. وقتی مسیحیان قرطبه را بازپس گرفتند، مسجد را خراب نکردند اما درست وسط مسجد کلیسایی ساختند با سقفی بلند و پنجره هایی بزرگ که نور آسمان را به درون کلیسا می پاشد، در تضاد با فضای تاریک و سقف نسبتا کوتاه مسجد. حالا، قرن هاست که کسی در این مسجد نماز نمی خواند اما برنامه های مسیحیان برقرار است.

خاموشم اما در اندرون من خسته دل غوغایی است. غم مبهم دارم. در حال خودم هستم که مردی به من نزدیک می شود و با انگلیسی دست و پا شکسته ای از من می پرسد شما مسلمان هستید؟ فهمیدم که اسپانیایی است. به اسپانیولی  جوابش می دهم. گفت که خودش کاتولیک است

گفت تو وقتی اینجا را می بینی چه احساسی به تو دست می دهد؟ از اینکه یک بنای مقدس شما را گرفته اند ناراحت نمی شوی؟

یاد این آیه قرآن می افتم و تلک الایام نداولها بین الناس ... (و این روزگار است که هر دم آن را به مراد کسی می گردانیم) و باز یادم می آید که گفته بودند اینجا قبل از اینکه مسجد پر شکوهی بشود گویا کلیسای کوچکی بوده .. ساعتی با هم حرف می زنیم. برایش می گویم که به نظرم همه آنهایی که به خدا اعتقاد دارند برادرند، اهل یک خانواده اند. غرورها و خودخواهی ما را از هم دور کرده. زمین، خشکی پیوسته ای بود که تیغ داران آن را تکه تکه کردند.

حرفمان که تمام شد. دو دست مرا در دست گرفت گفت من مسیحی کاتولیک هستم اما خودم را برادر تو می دانم.

او رفت و غم نیز.