بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نسیم آندلس
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی: اسپانیا ، سفرنامه

 

این سطوری که شش ماه است نوشته نمی شوند راه نفس را بر من بسته اند.

من نشسته ام در بلندترین نقطه قصر الحمراء پای پله های آب رو به روی من حوض سنگی کوچکی است و پشت آن راهرویی که دو اتاقک را به هم وصل می کند، راهرویی بی دیوار به شکل محرابی تهی، گویی آسمان را قاب گرفته اند. چه بی نهایتی، چه ابدیتی پیش چشمهایم نقش بسته.

پله های آب، صدای پیوسته ی پای آب. آفتاب، گرمایش از جنس شهریور ماه ایران است. هوا خشک، خالی از شرجی. نسیم آندلسی سایه صمیمی برگ ها را نوازش می کند.

نشسته ام و این تمدن به خواب رفته را نگاه می کنم. به روزگاری فکر می کنم که خلیفه از این قصر پر شکوه بر سرزمین آندلس حکم می راند. حال خاقانی را دارم وقتی ایوان مدائن را دید.

دندانهٔ هر قصری پندی دهدت نو نو

پند سر دندانه بشنو ز بن دندان

گوید که تو از خاکی، ما خاک توایم اکنون

گامی دو سه بر ما نه، اشکی دو سه هم بفشان

دندانه: کنگره