بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

وقت آن شیرین قلندر خوش
ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳٩۱  کلمات کلیدی:

 

با این سن و سالتان، با پاهایی که درد می کند، وقتی پله ها را یکی یکی پایین می آیید و قبل از همه خود را به کلاس می رسانید من آب می شوم.

وقتی شما که خودتان در رشته ادبیات تحصیل کرده اید و سالها معلم ادبیات بودید ( و از لحن کلامتان و نکات شیوایی که به ندرت بیان می کنید سالها تجربه و مطالعه بیرون می تراود) دو ساعت پای حرف های این مهندس جوان می نشینید من آب می شوم.

وقتی بعد از کلاس، بی آنکه به کسی زحمت بدهید سرتان را پایین می اندازید و آرام آرام به ایستگاه مترو می روید و بعد در ایستگاه شپرد با پاهایی که درد می کند آن فاصله طولانی را طی می کنید تا خط مترو را عوض کنید و دوباره ... من آب می شوم.

ابتدای جلسه ناراحت بودم که جوان ها نیامده بودند. وقت برگشتن (بی آنکه مرا ببینید) پشت سر شما آهسته آهسته حرکت می کردم. بعد، فهمیدم که خیلی دنیا را یک بعدی دیده ام.

شما به من انگیزه دادید برای ادامه ی این راه بی همراه...