بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

با ماه و خورشید
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، قرآن

و ذالنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا له و نجیناه من الغم و کذلک ننجی المؤمنین

 و آنگاه که یونس خشمگین و آشفته بیرون می‌رفت گمان می‌کرد که ما توانا نیستیم. پس گرفتار چاه تاریکی شد و نالید که بار خدایا تو منزهی و خدایی جز تو نیست و من از زمره گناهکارانم.پس دعایش را اجابت کردیم و او را از اندوه نجات دادیم. ما بدینسان مومنان را نجات می‌بخشیم.

 

به چاه افتاده‌ام مانند ذالنون

مرا ای نور بیرون آر بیرون

چنان غرقم در این دریای آتش

که دایم خاطری دارم مشوش

نمی‌آید به بالینم طبیبی

سراغ از من نمی‌گیرد حبیبی

چو برگ از شاخه افتادم به ناگاه

غریب آسا نشستم بر سر راه

تو که با بینوایان همنوایی

غریبان جهان را آشنایی

مرا همسایه کن با ماه و خورشید

بباران بر دلم باران امید

دلم تنگ است همراه صمیمی

بخوان این قاصدک را با نسیمی

من از شهر تو دورم شهریارا

نگاهم کن که بی تابم نگارا

سر من سرکشی از یاد برده

غرور غافلم را باد برده

من آن جامم که خالی از شرابم

به دنبال شراب آفتابم

از این بازیچه ها دل کندم ای دوست

به کار عاقلان می‌خندم ای دوست

یک امشب میهمانم شو الهی

برایت حرف دارم تا بخواهی!