بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

آخرین روز اقامت من در تهران
ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳۸۱  کلمات کلیدی: شعر خودم ، تهران

امروز آخرین روز اقامت من در تهران است . بعد از 28 ماه باید تهران را ترک کنم. مقصد بعدی من ساحل رود کارون (اهواز) است. قرار است مدتی در دانشگاه اهواز تدریس کنم. این دومین هجرت خود خواسته در زندگی من است. دوباره غربت،دوباره تنهایی... باید از همة دوستانم دل بکنم، چه دوستانی که در تهران پیدا کردم،چه دوستانی که از شیراز با من آمدند. این بار دیگر هیچکس همراه من نیست.
خداحافظ همه دوستان خوب من
خداحافظ دانشگاه شریف، خداحافظ بچه‌های خوب شرکت
خدایا! تو پشت و پناهم باش و در راهی که پیش رو دارم مرا تنها مگذار.
شعر زیر را که 5 سال قبل سرودم (روز تاسوعا سال 1419 قمری) به همة دوستان خوبم تقدیم می‌کنم

حس رفتن

حس رفتن دارم
کسی انگار مرا می‌خواند
من چه آرام، چه شادم!
بار من سنگین نیست
دلی از دستم غمگین نیست

من اگر رفتم،
خاطراتم را با من دفن کنید
بگذارید همان مرد مسافر باشم
که غریبانه از این کوچه گذشت
و کسی، هیچ کسی، او را نشناخت
و مهم نیست که بعد از من نامم باشد یا نه

اهل این شهر نبودم
خانه‌ام اینجا نیست
چند روزی را مهمان شما بودم
روزتان پر خورشید،
شبتان مهتابی!
کسی از ساحل آن رود مرا می‌خواند