بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

غروب در فلورانس
ساعت ٦:۳۳ ‎ق.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شطحیات

من با دلی که انگار همه عاشقی های جهان را در آن ریخته اند،

و زبانی که انگار سنگین ترین قفل های عالم را بر آن نهاده اند،

رو به رود ایستاده ام و تو را نگاه می کنم، معلق و بلا تکلیف.

با زبان بی زبانی به تو می گویم گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو ...

هیچ احساسی از لابه لای خطوط نگاه تو قابل خواندن نیست. راهی نمی دانم تا رازی را که در دل دارم به تو برسانم.

تو تندیس جان داری هستی رو به غروب، که خورشید با گیسوان تو بازی می کند و من از پشت سر رنگ آمیزی باد و نور و گیسو را تماشا می کنم.

تا خورشید هست تو برنخواهی گشت. خورشید هم که برود مرا نخواهی دید.

تپه های فلورانس دم غروب عجیب هوایی می کنند آدم را.

photo : Florence Sunset by