بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

همدلی از هم زبانی خوش تر است
ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر

 

رفته بودیم به فروشگاهی برای خرید. مادر می خواست برای دختر دردانه اش سوغاتی بخرد. مدل لباس را پسندیده بود اما رنگش را دوست نداشت. برای خانم فروشنده توضیح دادم که مادر دنبال چیست. او هم رفت و بعد از مدتی جستجو چیزی را که مادر می خواست برایش آورد. مادر خیلی خوش حال شد از دیدن لباس. همانی بود که می خواست. گفت به فروشنده بگو وقتی رفتم امام رضا برایش دعا می کنم. من به مادر گفتم این خانم کانادایی چه می فهمد امام رضا چیست. اصلا شاید به خدا و دعا اعتقادی نداشته باشد ... از مادر اصرار که برایش ترجمه کن و از من انکار.

خانم فروشنده گفت مادرت چه می‌گوید؟ برایم ترجمه کن. گفتم در شهری که مادر زندگی می کند زیارتگاهی است. مادر می گوید وقتی برگردد برای شما دعا می کند. ساکت شد، بعد آهی کشید و گفت: من چقدر این روزها به دعا احتیاج دارم. حرفش را برای مادر ترجمه کردم. پرسید اسم خانم چیست؟

- سوزان!

مادر گفت چه اسم آسانی! یادم می ماند. سوزان اهل کجاست؟

-اهل آلبانی.

برای مادر توضیح دادم که آلبانی کشوری مسلمان است در اروپا نزدیک به بوسنی. خلاصه مادر شروع کرد به فارسی حرف زدن با سوزان، سوزان هم با اشتیاق به مادر نگاه می کرد. آخرش شنیدم که مادر گفت ان شا الله مشکلت حل می شود. سوزان هم گفت: ان شا الله!

امشب مادر بر می گردد به ایران، یک راست می رود به مشهد.

سلام علی آل طاها و یاسین....