بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سکندر شاه بر سر شاخ دارد
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

یعنی رازی داری و نمی توانی به کسی بگویی و همین حبس راز در سینه تو را به پیچ و تاب می اندازد و فکرت را در گیر و اخلاقت را بد می کند ... باید زمان بگذرد.

پی نوشت: 

آورده اند که اسکندر دو شاخ روی سرش داشته که آنها را زیر کلاه خود پنهان می کرده. هر کس را هم از این راز با خیر می شده می کشته. روزی در بیابان چوپانی را می بیند که سرش به خوبی تراشیده شده بود. چوپان روش تراشیدن را برای اسکندر توضیح می دهد. اسکندر او را تنها به چادر خود می برد و به او می گوید سر مرا به همین خوبی بتراش اما اگر راز مرا به کسی گفتی سرت را از تن جدا می کنم.

چوپان سر اسکندر را می تراشد اما راز بر دلش سنگینی می کرد و ترس مرگ او را از سخن گفتن باز داشته بود. تا اینکه روزی در گوشه ای دور چاهی پیدا کرد. سرش را فرو برد توی چاه و داد زد: "سکندر شاه بر سر شاخ دارد" 

در کنار آن چاه نی هایی روییدند. چوپانی از آن نی ها نی ساخت. هر وقت در نی می دمید آهنگی از نی برمی خاست که: سکندر شاه بر سر شاخ دارد. عاقبت همه از راز اسکندر با خبر شدند.