بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خیام، افسانه یا واقعیت؟
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: خیام

 

این جلسه کارگاه شعر و ادب را خودم هم دوست داشتم. ابتدا فکر می کردم انتخاب خیام از میان این همه شاعر شاید چندان برای مخاطبان جذاب نباشد اما دلیل محکمی داشتم برای این کار: خیام در قرن 19 میلادی معروف ترین شاعر شرقی بود در دنیای غرب و تاثیر شگرفی بر ادبیات اروپا گذاشت. (نقشی که امروزه مولوی دارد کم کم به دست می آورد)

بر خلاف انتظار من مخاطبان بسیار به وجد آمده بودند و تقریبا هر کدام شان در بحث مشارکت داشتند. 

بحث را با یک رباعی خیام آغاز و با همان تمام کردم

گر من ز می مغانه مستم، مستم

گر کافر و گبر و بت پرستم هستم

هر طایفه ای ز من گمانی دارد

من آن خودم چنان که هستم هستم

شاید خیام، که سال ها در پی علم رفت، دست آخر دید که علم برای سوالات اساسی او پاسخی ندارد، آن وقت دچار حیرت شد:

هرگز دل من ز علم محروم نشد

کم ماند ز اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلوم شدم که هیچ معلوم نشد

همه ی ما موجی از شک در دل داریم. بسیاری از ما این شک را پشت نقابی از یقین پنهان می کنیم. بعضی هم مثل خیام با صدای بلند شک های شان را فریاد می زنند:

آنانکه محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
 ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند
پیام خیام غنیمت شمردن وقت است. انسانی که از گذشته خود خبری ندارد و ناآگاه از آینده است باید قدر امروز خود را بداند:
این قافله عمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟
پیش آر پیاله را که شب می گذرد ...