بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

گاهی دلش می گیرد
ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر

 

داشتم نماز مغرب می خواندم، دیدم مادر رفته کنار پنجره، پرده را کنار زده و دارد بیرون را تماشا می کند. فهمیدم دلش گرفته. هرچه زود از سر کار بیایم باز هم دیر است. 

شب که رفیق شفیقم آمد به خانه ما، با هم رفتیم به بازار ایرانی ها. بد هم نشد! مادر فهمید که اینجا همه چیز گیر می آید و ما از گرسنگی نمی میریم. شلغم سوا کرد، لیمو شیرین برداشت، پنیر لیقوان، خیار شور، بربری تازه از تنور در آمده. بعد رفتیم به کافه گل سرخ، شیرینی سنتی خوردیم جای شما خالی. من و مادر و رفیق شفیق خاطرات مشترکی داریم از سیزده سال قبل که ما را به هم گره می زند ...

 

شما که دستتان به آسمان می رسد بگویید چرخ را آهسته تر بچرخاند. به همین زودی یک هفته گذشت.