بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

خوش آمد گل ...
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مادر

 

تا نشست توی ماشین، در کیفش را باز کرد. یک روزنامه مچاله شده را بیرون آورد. من متعجب بودم از این کارش. شروع کرد تاهای روزنامه را از هم باز کرد. لبخندی زد و گفت: سالم مانده!

بعد عطر نرگس پیچید همه جا ...

اشک در چشمهایم حلقه زد. این همه راه مادر این دسته گل را تازه نگه داشته بود، از شیراز تا تورنتو.