بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ما و آدم ها (1)
ساعت ٤:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: انسان

 

توی رستوران الطیب نشسته بودم منتظر غذا. جوانی هم سن و سال خودم شاید، از جلوی چشمم رد شد و رفت توی آشپزخانه. چهره اش به عرب ها نمی خورد، شاید لبنانی بود. چند بار نگاهش کردم . داشت توی یک پاتیل بزرگ چیزی مثل سوپ می پخت. بعد آمد بغل دست من نشست، یک دیوار کوتاه البته بین ما فاصله بود و در تیررس هم نبودیم. سرش را کرده بود داخل آن پاتیل گنده و مشغول خوردن بود. شاید اگر آدم ده سال قبل بودم سر صحبت را با او باز می کردم. هزار بهانه می شد پیدا کرد برای گشودن قفل لب ها. ولی نخواستم. کتم را برداشتم و رفتم.

فردا شب که در خیابانهای مونترال قدم می زدم چهره اش آمد توی ذهنم. معما حل شد! قیافه اش شبیه عادل بود، رفیق شفیق سال های دور. با خودم گفتم حالا اگر دوباره ببینمش بهانه ای دارم برای آغاز کلام. اما دیگر به آن رستوران نرفتم و او را هم منگنه کردم به پرونده خیال های فراموش.

رفتم به پیتزافروشی که همان نزدیکی بود. سفارش که دادم مردی که آن طرف دخل بود و پشتش به من بود برگشت. خودش بود! نگاههای مان گره خورد در هم برای چند لحظه. حالا هزار و یک بهانه داشتم...

اما من دیگر آدم ده سال قبل نبودم. پیتزا را برداشتم و رفتم.