بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

قدم می زنم
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

یکی از خوشی های کوچک دنیا این است که وقتی به شهری رفته ای که در آن غریبی یک دفعه یک آشنا به تو سلام می کند.

***

امروز رفتم کنار رودخانه. در سردی و سکوت روز اول سال روی برف ها قدم می زدم و آن ترانه زیبای تاجیکی ورد زبانم بود

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی ...

به خودم که آمده ام  چند ساعتی گذشته بود و مشغول سرودن بودم:

قدم می زنم راه را می شمارم

همین عمر کوتاه را می شمارم

 

پی نوشت:

بعدا حساب کردم دیدم حدود 12 کیلومتر قدم زده بودم (از خیابان شربروک تا اسکله)