بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

تشنه تر
ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

 

نشسته ام کنار پنجره. قطار، می وزد میان دشت های درو شده.

کیف دستی ام را پر کرده ام از ابزار نوشتن. یک دفتر صدبرگ آورده ام برای این سفر. از همان دقیقه اول شروع کرده ام به نوشتن. جمله ها همدیگر را پیدا می کنند و از دل این ربط ها اندیشه ها متولد می شوند.

ساعتی گذشت و رسیدم به یک مصراع از مولوی. به گمانم اگر تنها همین یک مصراع از مولوی باقی مانده بود برای اثبات عظمت فکر و روح اش کافی بود:

آب کم جو تشنگی آور به دست...

آمده ام برای تشنه تر شدن.

این سال ها -سالهایی که سرم به درس و دفاع گرم بود- فکر های خام زیادی در پستوی ذهنم جمع شده بودند. چند شب قبل که شروع کردم به نوشتن دیدم این فکرها، آرزوها، دغدغه ها، ... در قالب چهار گروه می گنجند. در واقع نمای کلان مساله را توانستم ترسیم کنم. حالا مانده جزئیات و برنامه ریزی.

برخی از این فکرها، آرزوها، دغدغه ها،... را می شود یک تنه دنبال کرد اما برخی از آنها نیاز به یک جمع همدل دارد. 

خلاصه خواب هایی دیده ام برای خودم ...