بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سی و سه
ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: شعر خودم ، حسب حال ، خیام

 

به قول قیصر دیشب نشستم "جوراب هایم را اتو کردم ..." در خلوتی ایام کریسمس رفتم به کافه نزدیک خانه. بعد از مدتها قلم و کاغذ برداشتم و خارج از دنیای مجازی، بی واسطه لپ تاپ و ورد و لی تک، نوشتم و نوشتم. شب تولد مسیح و من بود. سالهای گذشته را مرور کردم تا رسیدم به امروز ... از روزهای دبیرستان و مسابقات شعر رامسر و کنکور و دانشگاه شیراز و دانشگاه شریف و اهواز و سالهای واترآباد تا جلسه دفاع دکترا و مابعد آن. دوره کردم همه چیزهایی را که به دست آوردم در این سالها، چیزهایی را که به آنها نرسیدم و چیزهایی که در ذهن و خیالم نبود و نصیبم شد.

تا رسیدم به  امروز ... یک دفعه یکی از این خل و چل ها آمد کنار میز جلویی من جعبه بزرگ دستمال کاغذی را برداشت و گذاشت روی میزی که دور تر بود. چند تا دستمال در آورد و خودکاری از جیبش، و انگار که تصویر آینه وار من باشد با همان ژست مشغول نوشتن روی دستمال ها شد. گفتم شاید شاعری باشد که به او الهامی شده. یادم افتاد به آن شاعر بزرگ که شعرهایش را روی پاکت سیگار می نوشت و خودم که در لحظه بعثت شاعری1 روی پاکت نامه شعر می نویسم.

سرم را پایین آوردم و از امروزم نوشتم. از شادی هایی که دارم، از خانواده ام، از کارم، از کتابهایی که می خوانم. حالا می خواستم از فردا بنویسم سرم را بالا آوردم و به شاعری که رو به رویم نشسته بود نگاه کردم. مردک خل و چل خودکارش را راست راست کرده بود توی دماغش و زل زده بود به من ... خنده ام گرفت و بی خیال نوشتن از فردا و آینده شدم. برگشتم به خانه.

* * *

عمر دست خداست و کسی از آینده اش خبر ندارد. به قول خیام:

از باده دوشین قدحی بیش نماند

از عمر ندانم که چه باقی مانده ست

اگر متوسط عمر بشر را ملاک قرار دهیم من شاید به همین اندازه که تا به امروز زندگی کرده ام بیشتر زنده نباشم. یعنی تقریبا نیمی از پیمانه عمر پر شده. البته نیمه ای که بیشترش به آموختن و جبر و کسب مدرک گذشت. نیمه دوم نیمه عمل است . اگر طرحی دارم باید اجرا کنم، اگر اندیشه ای دارم باید مکتوب کنم، اگر حرفی دارم باید بزنم. باید همان تک دانه آجری را که حداکثر سهم من از بنای بزرگ و جاری زندگی است سر جایش بگذارم وگرنه زمان خیابان یک طرفه ای است که راه بازگشت ندارد.

 

دیشب شروع کردم به سرودن غزلی تازه:

دریا صدایم کرد، ساحل ول نمی کرد

ساحل مرا از ریشه ام غافل نمی کرد

من خانه ام آنجاست در آبی ترین آب

ای کاش صیاد آب ها را گل نمی کرد ... 

 

 پی نوشت:

این تعبیر را در یکی از نوشته های بلند و شیرین اخوان ثالث دیدم.