بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

من کشته تو، تو حیـدر من
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: مولانا

 

رسیده بود مشهد. پیش مادر بود و حالا داشت می رفت زیارت، زنگ که زدم گفت الان دم بست شیخ طبرسی است. چشم هایم را بستم. رفتم به صحن کهنه. سقاخانه، کاسه های برنجی، کبوترها ... عطر عود و بخور نفسم را گرم کرد. ایستادم و سلام کردم ...

پرسید کاری نداری؟ گفتم به آقا بگو خودت که می دانی...

 

آخر تو شبی رحمی نکنی
بر رنگ و رخ همچون زر من

تو سرو و گلی من سایه تو
من کشته تو، تو حیــدر من

 

گفتا نشود قربانی من 
 جز نادره‌ای ای چاکر من

اسحاق نبی باید که بود
قربان شده بر خاک در من

من عشقم و چون ریزم ز تو خون 
زنده کنمت در محشر من

هان تا نتپـی در پنجـه من! 
 هان تا نرمی از خنجر من!

اسحاق تویی من والد تو
کی بشکنمت ای گوهر من؟!

این گفت و بشد چون باد صبا
شد اشک روان از منظر من ...

 با صدای شهرام ناظری