بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

داستانهای ناتمام
ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱ امرداد ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: حسب حال ، اهواز

هفته بعد پر از مسافرتم. سفرهایی کوتاه به اهواز و تهران خواهم داشت. هفته قبل هم به اهواز رفتم و چندتا از دانشجوهای سابقم را دیدم. این روزها بیشتر وقتم به نوشتن گزارش سپری می‌شود. بعضی شبها فقط ۵ ساعت می‌خوابم. اگرچه این قبیل کارها را که پر از طراحی الگوریتمهای تازه هستند دوست دارم اما گاهی دلم برای روزهای خالی و شبهای تنهایی تنگ می‌شود. مثل هفته قبل که بیست و چهار ساعت به خودم مرخصی دادم و جای شما خالی به یک هتل ظاهرا ۵ ستاره رفتم. فرصتی شد که یکی از داستانهایم را تا حدی کامل کنم داستانی است به نام خاطرات گمشده درباره انسانهای عصر صنعتی که عشق را فراموش کرده‌اند.

ضمنا یک داستان ناتمام دیگر دارم که درباره خرمافروش امانیه است. از کلیه دوستان اهوازیم که اطلاعاتی درباره این مرد بزرگ دارند خواهش می‌کنم در اختیارم بگذارند.

ببخشید در یک کافی نت شلوغ نمی‌توان بیش از این نوشت... تا بعد