بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

ماه قشنگ دی
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱ دی ۱۳٩٠  کلمات کلیدی:

 

آمدن ماه دی به تنهایی آن قدر اتفاق مهمی هست که آدم را تشویق کند به نوشتن با همه خستگی ها و پر بستگی ها. آن هم این ماه دی1 که در آن من، 33 ساله می شوم، بهشت دل 10 ساله می شود و مادر ... می آید: آب زنید راه را!

ماه دی مثل سرو می ماند که ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است. نه عطر و بوی فروردین و اردبیهشت را دارد نه طعم میوه های تابستانی را و نه جادوی رنگ های پاییزی را. این است که حواس آدم را پرت نمی کند.

شب های طولانی اش فرصتی می دهد برای فکر کردن و گاهی بودن با دوستان جانی بی آنکه مدام به عقربه های حیران ساعت نگاه کنی. 

می دانی؟ دلم هوس سفر کرده، سفر با قطار و نشستن کنار پنجره و نگاه کردن به دور دست ها و اینکه یک مداد دستم بگیرم و تکه ای کاغذ و هر از گاهی چند کلمه روی آن بنویسم و دوباره نگاهم را خیره کنم به دوردست ها تا شبح کلمات در نگاهم جان بگیرد، "تا پرهیب پرنده ای در من پای بگیرد" 2

می دانی؟ دلم می خواهد بروم به یک کافه خلوت که اتفاقی کشفش کرده باشم، که ساعت ها پشت پنجره بنشینم به بارش دانه های برف نگاه کنم، فنجان قهوه را، گوشه های لب هایم نگه دارم و نفس عمیق بکشم و کلمات را از لابه لای بخار قهوه انتخاب کنم و استنشاق کنم.

می دانی؟ دلم می خواهد به شهری بروم که رودخانه داشته باشد، که آسمانش ابری نباشد، که ساعت ها موازی آب قدم بزنم و وزن شعرم را با آهنگ موج ها هماهنگ کنم.

امروز بلیت خریدم، نوک مدادهایم را تراشیدم ، خودنویسم را پر جوهر کردم و ساک کوچکم را از پستو در آوردم.

 

پی نوشت:

1-  آدمهای خاص زندگی من در این ماه به دنیا آمده اند. تولد هر چهار نفر مبارک.

2- شعری از شاعری کرمانشاهی که یک بار همدیگر را در جشنواره ای در شیراز دیدیم و عجیب فضای ذهنی مان به هم نزدیک بود. نه آدرسش را دارم نه نام کوچکش را. می دانم که از ایل کلهر بود.