بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

سعد بن عبدالله حنفی: شهید نماز
ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عاشورا

 

سعد (سعید) بن عبدالله حنفی دو بار فاصله طولانی کوفه تا مکه را طی کرد تا نامه کوفیان را به امام و جواب امام را به کوفیان برساند. وقتی مسلم به کوفه رسید سعد سومین نفری بود که  پس از  عابس  و حبیب سوگند یاد کرد که برای یاری ابا عبدالله جانش را فدا خواهد کرد. بعد دوباره راه افتاد به سمت مکه تا نامه مسلم و خبر بیعت مردم با او را به امام برساند. از آنجا به بعد همراه امام ماند و پیوست به کاروان شهادت.

شب عاشورا، وقتی امام یارانش را جمع کرد و گفت از آنها راضی است و هر که می خواهد تاریکی شب را تن پوش خود کند و برود، سعید گفت:

« به خداسوگند، اگر می دانستم که کشته می شوم و دوباره زنده می شوم  و بار دیگر زنده زنده سوزانده می شوم و خاکسترم را بر باد می دهند و این کار هفتاد مرتبه تکرار می شود، هرگز دست از تو بر نمی داشتم تا اینکه در راه تو به آرزوی خود برسم. حالا چگونه دست از یاری تو بردارم در حال که می دانم تنها یک مرگ بیشتر نیست و پس از آن کرامتی است که هرگز پایان ندارد.»

 

ظهر عاشورا شد و امام قصد نماز کرد. دشمن به امام امان نداد و حبیب شهید شد، اما امام به نماز ایستاد. سعد بن عبداله جلوی امام ایستاده بود. دشمن نمازگزاران را تیرباران کرد. از هر طرف که تیری می آمد سعد به همان طرف خیز بر می داشت. نماز که تمام شد سعد به زمین افتاد با سیزده چوبه تیر بر بدن که بالهای پرواز او بودند به سمت دوست.

امام آمد بالای سرش. تا چشمش به امام افتاد پرسید: 

 «اوفیت یابن رسول الله ؟»

ای فرزند رسول خدا، آیا وفا کردم؟