بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

۴- حبیب بن مظاهر: سید اصحاب و فقیه گران قدر
ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: عاشورا

برای من حبیب دوست داشتنی ترین شخصیت عاشوراست1. یکی از اولین شعرهای عاشورایی من هم برای حبیب بود

پیر شهر خاموشم، مرد جان فشانی ها

پیرم و به سر دارم عشقی از جوانی ها ...

(۱۳۷۳)

حبیب روز عاشورا فرمانده جناح چپ سپاه کوچک امام بود. امروز هم وقتی به زیارت قبر حسین می روی، حبیب در سمت چپ ضریح امام به پاسداری ایستاده. غبطه می خورم به حال حبیب وقتی می بینم امام به او که در کوفه گیر افتاده بود نامه نوشت و به یاری خود فراخواند:

مولا نوشته بود : بیا ای حبیب ما
تنها همین، چقدر پیامش غریب بود
مولا نوشته بود : بیا، دیر می شود
آخر حبیب را ز شهادت نصیب بود2

او هم نقشه زیرکانه ای کشید و با رفیق صمیمی اش مسلم بن عوسجه از کوفه ای که در حصار سربازان ابن زیاد بود گریخت و خود را به کاروان شهادت رساند. امام منتظر حبیب بود. ۱۲ پرچم داشت که بین اصحاب پخش کرده بود، اما یکی را نگه داشته بود برای حبیب. وقتی رسید، امام پیاده به استقبالش رفت. زینب که شاد شده بود از آمدن یاری برای حسین گفت به حبیب سلام مرا برسانید. حبیب گریست ...

حبیب، آمد و شد سید اصحاب، شمع جمع شب بیداران. نوای دلربای قرآن خواندنش پیچید در شبهای کربلا. شب عاشورا نافع بن هلال -پاسبان خیمه ها- به حبیب گفت: شنیدم که زینب با امام حسین حرف می زد. نگران بود. می گفت یارانت را امتحان کرده ای؟ نکند همین تعداد اندک هم فردا تو را رها کنند؟ حبیب کوه غیرت بود. آشفته شد. فریاد زد: انصار خدا و پیامبر کجایند؟ همه اصحاب را جمع کرد. رفتند پشت خیمه ی زینب. حبیب گفت: "سلام بر شما اى خاندان رسول خدا! این شمشیرهاى جوانان شماست که سوگند خورده ‏اند آن را غلاف نکنند، تا به گردن بدخواهان شما برسانند ..." دل زینب آرام شد.

روز عاشورا اندکی قبل از نماز حبیب شهید شد. امام به حبیب گفت به این ها بگو قدری برای نماز به ما فرصت بدهند. حصین بن تمیم گفت: حسین! نماز تو قبول نیست! برق غیرت حبیب درخشید و خرمن حصین را به آتش کشید. حصین از اسب افتاد. یارانش او را نجات دادند. حالا حبیب بود که با هشتاد سال سن در محاصره نیزه ها می جنگید و رجز می خواند...

وقتی امام سر بریده حبیب را دید که در میدان می چرخید. دل شکسته شد و فرمود: آفرین بر تو حبیب! چه مرد برگزیده ای بودی! خدا به تو برکت داده بود شب را به صبح می رساندی و قرآن را ختم می کردی

 

پی نوشت:

۱- البته در میان اصحاب.

2- شعر از علیرضا قزوه