بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

عباسجان کربلایی خداداد
ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: کتاب

 

در تقاطع تیز خیابان های یونیورسیتی و فرانت، پای تیر چراغ راهنما صندوق پلاستیکی سفیدی معکوس روی زمین گذاشته شده. میانه روز مردی روی صندوق می نشیند. پیداست که قدی بلند و تنی ترکه ای دارد، با ریش های سیاه ژولیده، موهای چرکمرده و چشمانی باز و درشت که انگار می خواهند از حدقه در بیایند. با این نشانی ها که گفتم مرا به یاد عباسجان کربلایی -خداداد یکی از شخصیت های منفی و جاسوس داستان کلیدر- می اندازد. شاید تنها فرق آشکارش این است که به جای کلاه نمدی، کلاه بیس بال بر سرش می گذارد. حالت چشمهایش طوری است که انگار با نفرت به عابران نگاه می کند و مترصد حمله است. یک لیوان خالی هم دست اش گرفته بلکه عابران سکه ای نثارش کنند اما با این همه ناز و ادا که دارد بیشتر وقت ها کشکول اش خالی است.

رسیده ام به جلد دهم داستان کلیدر دیگر به پایان ماجرا نزدیک شده ایم. بوی مرگ و خون می آید، دارند گل محمد را از هر طرف محاصره می کنند. سه ماهی است که کلیدر وقت های خالی ام را پر می کند. قصد داشتم هفته قبل کتاب را تمام کنم که نشد. باید یک بار مفصل بنویسم درباره این کتاب.

پی نوشت

بخش مفصلی از جلد نهم کتاب به بازگویی حالات عباسجان اختصاص داردو شخصیت روان پریشی که مکالمه هایش با خودش آدم را به یاد شخصیت های آثار داستایوسکی می اندازد