بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

و اذن فی الناس بالحج
ساعت ٦:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢ آبان ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حج

دیشب رفته بودیم فرودگاه بدرقه دوستانی که عازم حج بودند. دو ساعتی آنجا بودم. آدم هایی با زبان های مختلف، ترک، عرب، فارس، پاکستانی اما همه همدل رو به یک مقصد واحد.

و دلم تنگ شد برای دو سال قبل، برای عرفات و عرفان عمیق اش، برای آن حس رهایی و سبکی که در حامه احرام به انسان دست می دهد، و برای آن پیر با صفا که سی سفر او را طلبیده بودند و  قصد کرده بودیم غروب پیاده با هم راه بیفتیم از عرفات تا مشعر و تمام طول راه را .. که ضعف سراغم آمد و شدم رفیق نیمه راه.

دلم تنگ شد برای مشعر و ابهام و اسرار و سرگشتگی هایش، به یاد تنی بی رمق افتادم که غرق تب بود و در زیر حوله احرام می لرزید بی هیچ پوشش دیگری. یک وجب زمین سهمش بود و بس، نه سقفی، نه تختی، ...

به یاد منا افتادم که پاهایم دیگر از تاب و توان افتاده بودند و هر قدم تا جمرات راهی طولانی و بی انتها بود. به یاد لحظاتی که از ضعف بر زمین نشستم، ناتوان از رفتن، نا امید از رسیدن و اندوهگین و شرمسار از ناتمام ماندن اعمال ... که ناگهان پرنده ای در من بال وا کرد، آهویی در پاهایم جان گرفت ...

نگاه می کردم به مسافران که در صف تحویل بار ایستاده بودند، می گفتند و می خندیدند، شوقی در نگاه شان بود اما شاید بیشترشان نمی دانستند به کجا می روند. سه هفته بعد که برگردند تازه می فهمند حسرتی را که من دیشب دچارش بودم.

حج، تجربه ای است منحصر به فرد. اللهم ارزقنا...