بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

نبوده‌ای که ببینی
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ تیر ۱۳۸۳  کلمات کلیدی: شعر خودم ، اهواز

چقدر خنده کنم تا گمان کنی شادم؟

گمان کنی که ز گرداب رنج آزادم

نبوده‌ای که ببینی چقدر ویرانم

از این حصار مرصٌع مخوان که آبادم

در آن جزیره آتش – که اشتباهم بود-

چه روزها که نیامد کسی به فریادم

پرنده بودم و پاییز آشیانم شد

ستاره بودم و بر روی خاک افتادم

چه زخمها که از آن گاو خشمگین خوردم!

چه دامها که به راهم  نهاد صیادم!

تگرگ حادثه بارید و برگهایم ریخت...

چرا نمی‌رود این خاطرات از یادم؟!

 

دو دیده کور! دو دستش بریده! پایش لنگ!

منافقی که به آتش کشیده بنیادم

اگرچه داد در این دادگاه خاکی نیست،

اگرچه زخمی سمضربه های بیدادم،

سرم چو سرو بلند است و صبح نزدیک است

بخند تا که بخندم... هنوز هم شادم!