بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

افسانه
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: حسب حال

 

چند روزی بد اخلاق بودم. البته به نظر خودم رفتار من عادی بود1! نمی دانم؟ شاید تاثیر مسمومیت چند روز پیش بود که برنامه های تعطیلات را به هم ریخت، یا شاید به خاطر فکرهایی است که در ضمیر خودآگاه و ناخودآگاهم جریان دارند.

گفتم امروز پیاده بروم سر کار تا حال و هوایم عوض شود، این روزها هوا هم خوب است. گاهی چهار تا آدم هم ببینم بد نیست. مسیر خانه تا محل کارم پر رفت و آمد است. شاید در این فاصله هزار آدم ببینی. بالاخره بعضی از این ها می توانند شخصیت های داستان های نانوشته تو باشند. بعضی از اینها در چشم هایشان شاید رازی باشد از آن ستاره قطبی ...

غرق شدم در دنیای آدم ها و تصویرها ... به خودم که آمدم دیدم دارم بیت هایی از افسانه نیما را زمزمه می کنم (در حال و هوای آهنگ های محلی خراسان):

ای فسانه! خسانند آنان

که فرو بسته ره را به گل زار

خس ز صد سال توفان ننالد

گل ز یک تندباد است بیمار

نمی دانم سلسله کدام فکرها مرا به افسانه رساند؟!

شب که به خانه آمدم، وقتی فراغتی پیدا کردم نشستم و افسانه نیما را خواندم پس از سالها!

 

حالا دارد باران می زند. صدای اش را دوست دارم و ردش را بر شیشه، اما با برگ های هزار رنگ چه می کند این باران؟ برگی باقی می ماند تا فردا؟

 

پی نوشت

1- شعر معروفی از قیصر "رفتار من عادی است"