بهشت دل

من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند

دست های سیاه
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳٩٠  کلمات کلیدی: آمریکا و کانادا ، انسان ، واتر آباد

 

چشمم به دست های سیاه اش افتاد که با پوست سفیدش تناقض خنده داری ساخته بود. بار اول که دیدمش فکر نمی کردم چهار پنج سال از من بزرگتر باشد و پدر دو فرزند، بس که چهره اش جوان می زد. یک بار تعریف می کرد دکترایش ناتمام مانده بود (هم کار می کرد هم درس می خواند). سه ماه کار را ول کرد رفت به مزرعه تا تمرکز کند روی پایان نامه. اما مگر می شد کار کرد؟ بچه ها مدام از سر و کول اش بالا می رفتند. کیف کردم  وقتی فهمیدم خانواده اش در مزرعه زندگی می کنند نه در شهر.

بر خلاف خیلی از اینجایی ها که مزخرف ترین حرف ها را با چنان اعتماد به نفسی بیان می کنند که تو گمان می کنی -زبانم لال- وحی منزل است و حالت آن پادشاهی را داری که لباس نامرئی برایش دوخته بودند، هیچ اصراری در بزرگ نمایی کار خودش ندارد و قبل از همه خودش از کارش ایراد می گیرد.

دیروز رفته بودیم واترآباد با جناب رییس. جلسه داشتیم با کریس و دار و دسته اش در محل کارش. او مشغول نشان دادن نتیجه تحقیقاتش بود. من در این زمینه شاید خبره تر از او باشم. ایرادی اساسی از او گرفتم. لحظه ای فکر کرد ... بعد نگاهم کرد و با همان لحن دل نشین اش گفت: راست می گی  That's True! هیچ تلاشی نکرد برای ماله کشی و بازسازی اعتبار خودش ...

اما راز دست های سیاه اش؟! هفته قبل داشته گردو می شکسته برای بچه هایش